داستان زندگی مبارزاتی دکتر ح. م. صدیق

نویسنده : الف. نسیملو

قسمت دوم


قسمت اول را از اینجا بخوانید

روز دادگاه فرارسيد و حسين، پدر و وكيل با همديگر به سوي دادگاه رفتند. وارد اتاق نسبتاً كوچكي شدند كه بوي نم مي‌داد. صندلي‌هاي فلزي از سرما مثل يك تكه يخ بودند. آن سه نفر وقتي روي صندلي‌ها نشستند، خودشان را از سرما جمع كردند. رئيس دادگاه سرهنگ نوزاد و همراهانش وارد شدند. نوزاد، مرد هيكل‌مندي بود و گشاد- گشاد راه مي‌رفت. پس از اين كه تشريفات تمام شد. رئيس دادگاه پس از اين كه گلويش را صاف كرد، جرم حسين را قرائت كرد. آن گاه وكيل حسين، سروان دانشور برخواست و گفت:

- رئيس محترم دادگاه! من اين پسر را از كوچكي مي‌شناسم چون كه هم‌محله‌اي ماست. اصلاً من خودم اين پسر را روي دست‌هايم بزرگ كرده‌ام. مثل پسرم است. مي‌دانم كه اهل هيچ كار خلافي نيست. درسخوان هم هست. از يك خانواده‌ي معتبر تبريزي است. اين پسر خوش‌نام است و من مي‌دانم كه بچگي كرده است. من وقتي فهميدم كه اين اشتباه را مرتكب شده، كلي دعوايش كردم و اندرزش دادم. گفتم كه خودم بزرگش كردم. توي دست و بال من بوده و بايد بگويم كه با حس وطن‌دوستي و شاه دوستي رشد كرده است. قصدش اين است كه مطابق با شيوه‌ي حكومت اعلي حضرت همايوني عمل بكند اما بي‌تجربه و ناشي بوده است. من از محضر دادگاه مي‌خواهم كه جواني‌اش را در نظر بگيريد و به او يك بار ديگر فرصت جبران بدهيد.

پس از اين كه وكيل نشست، رئيس دادگاه به حسين رو كرد و گفت:

- پسرك! تو تصور مي‌كني كه مي‌تواني با چند خط شعر، حكومت را ساقط كني؟ چه خيال كردي؟

حسين ساكت ماند و جواب نداد.

- با تو هستم. مگر نمي‌شنوي؟

- نه آقاي رئيس. من فقط اهل شعر و ادبيات هستم. كاري با سياست ندارم.

- چه كتاب‌هايي مي‌خواني؟

- شمس تبريزي، حافظ، شيخ محمود شبستري.

سرهنگ نوزاد در حالي كه خنده‌ي تمسخرآميزي بر لب داشت، چشم‌هايش را ريز كرد با كنايه گفت:

- ما هم شمس و مولوي مي‌خوانيم. فكر كردي فقط تو مي‌خواني؟ و اما رأي دادگاه در مورد تو: اين دادگاه تو را مقصر اعلام مي‌كند و به دليل اين كه سابقه‌دار نيستي، شش ماه حبس را براي تو در نظر مي‌گيرد. رأي نهايي توسط دادگاه مخصوص رسيدگي به جرايم سياسي در تهران صادر خواهد شد.

حسين و پدر از روي صندلي‌هاي سرد و يخ‌زده بلند شدند. آن‌ها با گام‌هاي آهسته به سوي در رفتند و از اتاق خارج شدند. وقتي كه از آن محيط بدشكل و بدنما بيرون رفتند، احساس بهتري داشتند. حسين به پدر گفت:

- من مي‌خواهم بروم پيش دوستانم. دلم نمي‌خواهد كه الآن به خانه بيايم. سعي كنيد كه مادر ناراحت نشود.

- برو ولي حواست باشد باز كار دست خودت ندهي.

حسين رفت پيش يكي از دوستانش به نام يونس.

يونس وقتي حسين را ديد با كنجكاوي از او پرسيد:

- حسين چطور شد؟ تبرئه شدي؟

- نه! برايم شش ماه حبس بريدند.

- عجب آدم‌هاي ظالم و زورگويي هستند. حالا چرا آزاد هستي؟

- قرار است در دادگاه نهايي تهران، حكمم قطعي بشود.

- عجب، پس حالا حالاها گرفتاري.

حسين دست به سينه ايستاد و به بالا نگاه كرد و گفت:

- آره. اما خيلي‌ها مثل من تاوان اين بي‌عدالتي‌ها و ظلم‌ها را داده‌اند و مي‌دهند. اگر قرار باشد دهانمان را ببنديم بايد همچنان به اين وضعيت اسف‌بار ادامه بدهيم.

مي‌خواست به حرف‌هايش ادامه بدهد كه به ياد سخنان پدرش افتاد كه: « ديوار موش داره، موش هم گوش داره» و دهانش را بست و سكوت كرد.

يونس در حالي كه از خنده قهقه مي‌زد گفت:

- واقعاً كه! هنوز چند ساعت نيست كه از دادگاه بيرون آمده‌اي. بگذار يك چند ماهي بگذرد بعد دوباره آتش را روشن كن. 

 

چندين ماه از اين واقعه گذشت. تابستان سال بعد نامه‌اي به در خانه آمد. حسين را به دادسراي نظامي در تهران احضار كرده بودند. خانواده، باز در حول و ولا افتادند. مادر بيش از همه نگران بود. تنها پسرش باز بايد با مأموران ساواك دست و پنجه نرم مي‌كرد. پدر مثل هميشه در كنار حسين بود. رخت سفر بستند و راهي تهران شدند. در مسير سفر پدر و پسر هر كدام افكار مخصوص خود را داشتند ولي كسي به ديگري چيزي نمي‌گفت. پدر مي‌خواست ترس در پسرش راه نيابد و پسر نيز مي‌خواست پدر نگران نشود. هر كدام با خود مي‌گفتند و مي‌شنيدند. حسين مي‌گفت:

- من نمي‌توانم با ايشان كنار بيايم. چرا بايد زبانم را ببندم؟ چرا بايد فارسي بنويسم وقتي كه زبانم تركي است؟ آيا نمي‌توان به هر دو زبان، سخن گفت و نوشت؟ اينان مي‌خواهند كه ما اديبات غني و اين همه پيشينه‌ي فرهنگي آذربايجان را ناديده بگيريم؟ چرا نسل‌هاي ما نبايد بتوانند از متون تركي استفاده كنند؟ چرا نبايد كتابي به زبان تركي چاپ شود؟ اين رژيم رضاشاهي است. مي‌خواهد ريشه‌ي ترك و ترك‌زبان را از خاك بيرون بياورد. اين سياست انگليس است كه مي‌خواهند عنصر ترك را به نابودي بكشانند. من نمي‌توانم با اين ياوه‌گويي‌ها موافق باشم. نه!

اما پدر در فكر ديگري بود. با خويش انديشه مي‌كرد:

- اين همه زحمت كشيدم تا بچه‌ام معلم بشود. حالا معلوم نيست چه بلايي به سرش بيايد. هنوز راه نيفتاده بايد توقف كند. نمي‌دانم چرا اين بچه زبان به دهان نمي‌گيرد. اگر عقيده داري، پدر جان! براي خودت نگه دار. چرا هر جا مي‌نشيني به اين و آن نقل مي‌كني؟ آهسته برو، آهسته بيا. اين قدر دوست‌بازي نكن. با افراد ناباب دوستي نكن. همين‌ها تو را لو مي‌دهند. ولي مي‌دانم، به خرجش نمي‌رود. اميدوارم اين دفعه به خير بگذرد.

صبح هنگام، به تهران رسيدند. تابستان بود و هوا گرم. داخل ترمينال اتوبوس‌ها صبحانه خوردند. پدر پنج ريال روي ميز گذاشت و از قهوه‌چي تشكر كرد آن گاه بيرون آمدند. تهران، بزرگ بود. حال و هواي خودش را داشت. خيابان‌هايش شلوغ‌ و مغازه‌ها، كتابفروشي‌ها و امكاناتش فراوان بود. تهراني كه مي‌گفتند اين بود: توده‌اي از آجر و آهن.

پدر و پسر در اتوبوس واحد سوار شدند و به سوي ميدان توپخانه‌ رفتند. پدر سراغ مسافرخانه‌ي تبريز را گرفت. مسافرخانه در خيابان سپه بود. رفتند داخل مسافرخانه و يك اتاق كرايه كردند و چمدان‌ خود را داخل اتاق گذاشتند. حسين پرده را كنار زد و از پشت پنجره به خيابان خيره شد. پدر سكوت را شكست و گفت:

- حسين دلت مي‌خواهد امروز چه كار كنيم؟ مي‌خواهي برويم و شهر تهران را بگرديم؟

- پدر! اكنون كه وقت داريم بيا برويم كتابفروشي‌هاي اطراف دانشگاه تهران را ببينيم. شايد بتوانم كتاب‌هاي مورد علاقه‌ام را آنجا پيدا كنم. آخر اينجا پايتخت است و امكاناتش بيشتر.

پدر موافقت كرد. آن گاه پرسان- پرسان با يكديگر به سوي دانشگاه تهران رفتند. روبروي دانشگاه پر از كتابفروشي‌هاي جور واجور بود. حسين با دقت تمام يك به يك كتابفروشي‌ها را برانداز مي‌كرد. با لهجه‌ي جذّابش به فارسي صحبت مي‌كرد. پدر در كنار ايستاده بود و شور و شوق  پسرش را تماشا مي‌كرد، اگرچه كه خسته شده بود ولي مي‌دانست كه فردا روز سختي خواهد بود. پس ترجيح داد كه امروز را طبق ميل پسرش بگذراند. با خودش گفت:

- اگر الان ببرمش توي مسافرخانه ممكن است بنشيند و با خودش فكر كند. بگذار خوش باشد.

حسين در ميان كتاب‌ها مي‌چرخيد. همچون عاشقي كه سماع مي‌كند. مست و پرشور و غوغا مي‌چرخيد و مي‌چرخيد. پروانه‌اي بود كه بال و پرش به آتش حكمت و معرفت سوخته بود. كتاب‌ها او را احاطه كرده بودند. كتاب‌هاي ماكسيم گوركي، چخوف، داستايوفسكي، احمد شاملو، نيما يوشيج، ساعدي، امانوئل كانت، برتراند راسل، افلاطون و . . .

او مي‌دانست كه نمي‌تواند كتابي به زبان تركي در ميان اين كتاب‌ها بيابد. با خود مي‌گفت:

- روزي بايد بيايد كه كتاب‌هاي‌ تركي هم جايي در ميان اين كتاب‌ها داشته باشند. من براي همين الان در تهران هستم. چطور مي‌توانم با اين تنگ نظري و حماقت كنار بيايم، مي‌گويند: نبايد به زبان مادري‌ات كتاب بنويسي! اين حالتِ من ربطي به شور جواني ندارد.


منبع یوردوموز یووامیز