شعرترکی خراسانی با لهجه بجنوردی

 

روُدخانَه زوئیِنگ تَیِندَه، ایشارَردِه اُ گِئجَه

تَموُزِنگ، گِئجَه سِه آ یدِنلِغِه دِه

چِشمَه آیِ چِن، اُ لوُ دِه گیزگی

 یِئل سوُ ئیشَردِه، بو باغ دَن اُ باغَه

بِرماغِنگ باشِینَن، آرامگینَه

گُل لَرِنگ، اِیرِه ی لَرنِه آچَردِه

ساچلَرنِه، اُینَتَردِه  قاچَردِه

 آن شب رودخانه در عمق دره می‌درخشید و درآن شب مهتابی تابستان چشمه آئینه ای شده بود برای ماه. نسیم شبانگاهی از این باغ به آن باغ می‌خزید و با سر انگشتان نوازشگرش به آرامی گیسوان بافته شده گلهارا می‌گشود و بازی کنان دامن بر می‌کشید

 

بیر خاتِن زوئِنگ تَیِه، چِشمَه قُراغِندَه، گِئزِه یولدَه یِئدِه

آیِنگ اُن دِردِه یو، آیدِنلِغِه یو چِشمَه و باغ

 داغِ نَن بِئر دِلَن اَل

چَکدِلَن غارِ حَرانِه، مَکَّه دَن زو اِیچِنَه

بِئلَه کِه جِبرائیل

دِدِه تَکبیرَتُ الاحرام نَمازِ عِشقِهِ چِن

 یک زن در پائین دره و کنار چشمه چشم انتظار همسرجوانش بود. ماه شب چهارده و مهتاب و چشمه و باغ و کوهستان دست در دست هم دادند، گوئی توانسته بودند غار حرا را از مکه به سوی دره بکشند. چنان که جبرئیل برای اقامه نماز عشق آوای تکبیرت الاحرام سر داد

 

خاتِن اَم قامَتِنِه باغلَه دِه یو مَست اُلدِه

آیِ نَن چِشمَه و باغ و داغِ نَنَ خُدایِ نَن بیر اُلدِه

 آن زن مست یار شد و قامت بست

و با  ماه و چشمه و باغ و کوه وخدای خود  یکی شد

 

آی چِشمَه نِنگ اِیچِه نِن قاش وگِئز آ تَردِه

باشِنِه سودَن چِخارتَردِه گَنَه، باتَردِه

چِشمَه وُ آی و اَدَخلِه اوینَماغ

خاتِنِه چَکدِه اُتََه

ماه از میان چشمه با اشارت‌های چشم و ابرو زن را به خود می‌خواند

سرش را از آب چشمه بالا می‌آورد و دوباره ناپیدا می‌شد

چشمه و ماه و نامزد بازی آنان

زن را به آتش کشید

 

تا کِه دوُیسِن اِئزِنَه

اُتِروُدِه چِشمَه نِنگ اِیچِندَه

آی کِمِن، چِئمدِه یو باشِنِه چِخاردِّه سودَن   

آی نَن مونِس و هَمراز اُلدِه

چِشمَه نِنگ پاک سووِه، شَرابِ هَفت سالَه کِمِن.

خاتِنِه صاف اِدِّه، جانِنِه پاک اِدِّه

 قبل از اینکه بتواند به خود مسلط شود در میان چشمه نشسته بود.

مثل ماه در آب فرو رفت و سرش را از آب بیرون آورد

با ماه مونس و همراز شد

آب‌پاک چشمه مثل شراب هفت‌ساله روح زن را صاف کرد و جانش را پاک

 

نَه کَه شِیطانِنگ قُلاغِه کَرِّدِه

یا نَمازِنگ سَسِنِه اِیشِد موُدِه

اُله کِه اِئز لَرِنِه ساتوُدِلَن

خاتِنِنگ یِئرِه نِه اُنَه دُیودِه لَن

شِیطان اَل اِیزادِّه نامَحرَم لَرَه

هَوَسِه سالدِه قَرَه اِیرَی لَرَه

 نه اینکه گوش شیطان کر باشد و یا صدای تکبیر را نشنیده باشد

خود فروشان جای زن را به او نشان داده بودند

شیطان دست به سوی نامحرمان یازید

و هوس را در دلهای سیاه به جولان واداشت

 

گَلدِلَن چِشمَه سارِه

بیر نِئچَه قورد صِفَت، نامِحرَم   

 گِئزلَرِه قان کاسَه سِه

گِئردِلَن چِشمَه دَه خورشیدِ نَن آی

گِئردِلَن غُنچَه کِمِن، چین لِه دامِن دورِندَه

 چند نفر گرگ صفت نامحرم به سوی چشمه آمدند

چشمهایشان کاسه خون

در داخل آب چشمه خورشید و ماه را در کنار هم یافتند

و دیدند مانند غنچه دامن چین دار دور زن را گرفته است

 

باخدِلَن بیر بیرَه، گئِز لَردَه توتوق چَکدِه هَوَس

نِجابَت سِئز هَوَسِنگ آتِنَه قَمچی چَکدِلَن

 به هم نگاه کردند و شراره هوس درچشمانشان پدیدار شد

و  آنگاه به اسب نا نجیب هوس شلاق کشیدند

 

خاتِنِنگ اِیرَیِ نَه شَک دیشدِه

ساچِنِنگ لایِ نَن.

گِئزِنِه تاشلَه دِه دِرد قُراغِنَه

گِئردِه بیر اِکِّه سانِه کِئلگَه دِدِه بِسمِ الله

چِشمَه دَن چِخدِه یو بیر گُلَّه کِمِن آتِلدِه

 شک به زن مستولی شد

از لابلای گیسوان آب کشیده‌اش، چشمانش را به اطرافش گرداند

یکی دو تا سایه دید و گفت بسم الله.

مثل گلوله ای که شلیک شده باشد از چشمه به بیرون جست

 

اُقاچَردِه  دالِه سِنَن هار اِیت

گِئزِه قورخَردِه، هَوَس اَفعی سِه نیش وِرسِن ا ُنه

یِخِلَردِه یو تورَردِه، اَِمّا قاچَردِه گَنَه

خُدایَه یالواردِه، مَنَه فریادرَس اُل

قویمَه نا مَحرَم اَلِینَن، عِصمَتِم  پوزِلسِن

 او فرار می‌کرد و سگ‌های هار به دنبالش

چشمانش می‌ترسید از اینکه مورد تهاجم افعی ناپاک هوس قرار بگیرد

به زمین می‌خورد و بر می‌خاست، اما باز هم فرار می‌کرد

رو به خدا کرد و التماس کنان  یاری طلبید

که مگذار عصمتم به دست نامحرمان به تباهی کشیده شود

 

بیر سِه نِنگ، اَلِه  یِتِشدِه خاتِنِنگ دا مَنِنَه

اَیاغِه گیر اِدِده  داشَه، دامَن اَلدَن قاشدِه

 اِیرَیِه چاتلَمَلِه قاچَردِه

باشارَنجَه قاشدِه، قاشدِه، تا یولِه باغلَندِه

 دست یکی از آنان به دامن زن رسید

اما پایش به سنگ گیر کرد و دامن از دست برفت

چنان فرار می‌کرد که گوئی کبوتر قلب هر لحظه ممکن ست قفس سینه را بشکافد

تا می‌توانست فرار کرد، اما ناگهان راه بسته شد

 

اِیلَی دَه داغ و کَمَر، داشدَن  دیوار کِمِن

دالِه دَه، نِجابَتِه قُربانلِغ اِدماغ خَنجَرِه

اُمیدِه کَسِلدِه یو هَرایِه چَکدِه خُدایَه

 در جلو کوه کمر و صخره هائی چنان دیوار

در پشت قربان گاه عصمت و نجابت در انتظار

ناامید شد و دست بسوی خدا بالا گرفت و گفت:

 

شو جِر کِه ساخلَدِّرَنگ اِیندِه یَه چان ساخلَه مَنِه

مَنِه اِئرت اِئز یانِئگَه اَلان، قِیامَت گِئجدِه

مَنِه سال تابوتَه تابوتِنگ مَنَه بِئنِج دِه

 خدایا همانطور که تا حالا مرا از شر شیاطین حفظ کرده ای باز هم حفظ کن

مرا همین الان پیش خودت ببر، قیامت دیر است

مرا در تابوت بگذار که تابوتت برای من گهواره است

 

اِیلدِرِم چاخِلدِه

داغ لَرَه سَس دیشدِه

داش لَه پوزِلدِلَن

داغ لَرِنگ چِنگِّنَّن دَمانَیَه تِئکِلدِلَن

 اَلَه داغِنگ اَتَیِه یارِلدِه

 برق درخشید و صدای رعد در میان دره پیچید

سنگها از هم گسستند

واز قله کوه ها به دامنه ریختند 

دامنه آلاداغ شکافته شد

 

گِئرِلدِِّه نَه جِر آی باتیَه داغِنگ دالِه سِنَه

اُ خاتِن آی کِمِن بادِّه شو داغِنگ لایِنَه

داغ لایِه باغلَندِه

خاتِنِنگ ساچلَرِه داغ لایِنَّّن سالاّندِه

 دیده شده است که ماه چگونه در پشت کوه غروب می‌کند

آن زن مثل ماه در قسمت شکافته شده کوه غروب کرد و ناپدید شد

دامنه دریده شده کوه به هم برآمد

و گیسوان زن ازکوه بیرون ماند و به دست نوازشگر نسیم سپرده شد

 

ایلدِرِم اَفعی لَرِه یاندِردِه

اُ خاتِن عِصمَتنِنگ یولِندَه جان بایدِردِه

اُلدِه بیر اُسَنَه تا قِیامَتَه

اُ زُوِئنگ خَلقِه اُنَه خاتِن قِیامَت دِِدِلَن

یارِلَن داغ یانِندَه ، بیر سَر دُوَه قَیِردِّلَن

 رعد و برق افعی ها را سوزاند

و آن زن در راه عصمت خود جان باخت

و افسانه ای شد تا به قیامت

اهالی آن دره او را خاتن قیامت نامیدند

و در همان جائی که کوه از هم شکافته شده بود سردابه ای ساختند 

 

شوردَه کِِه خاتِن قِیامَت بادِّه داغِنگ لایِنَه

گِئیَریَه بَلند اُدلَه، دیشیَه شوداغِنگ بویِنَه

دَئیلَّن کِه داغ بویِندَه، اُ خاتِنِنگ تِئل لَرِه دِه

هَر بِهار گِئیَریَه، دَئیلَّن اُنِنگ کاکُل لَرِه دِه

 همان جائی که خاتن قیامت در لابلای کوه غروب کرد

علفهای پیچ پیچ بلندی می‌روید و بر اندام کوه میافتد

میگویند که این علفها گیسوان آن زن هستند

هر بهار میرویند و کاکل های او هستند

 

بِز دَه بو اُسَنَه لَردَن چوخدِه

کِه گَرَی یازِلسِن

قویمَه سَی پوزِلسِن

 از این افسانه ها زیاد داریم

که باید نوشته شود

نگذاریم از بین برود

شاعر : علی اکبر ساج اکبزی

منبع : کتاب یاداولسون