همگی داستان سحرخیز بودن بوذرجمهر وحکایت آن با دزدان که از طرف پادشاه مامور بودن را شنیده ایم که سحرخیز باش تا کامروا شوی حال می خواهم داستانی به زبان ترکی از سحرخیزی مرحوم پدرم بیان کنم که فیل یاد هندوستان کرده ....

بئیر ائیل قیش چوخ سخت اولدو قار تامام یئری باسو دو حیوانلار تامام دامدای دولان قوردلا آجولوخدان کوچه لاردا گزیدلان بیزیم اللی آلتمیش دوواروموس باریدی (50تا60 گوسفند شیری ) بولارین قوزولارونو گئجه له آیریدیک و کوزه (محل نگهداری بره ها)سالیدیک و بالطبع بو قوزولا چوخ مر مر ائدیدولان که شو سس لارو باعیث اولوبدو که قورد گلسین بیئر گون سحر چاقی ساعت 4 ،5 مرحوم آقام طبق عادت تورار گئدسین جوبین باشیندا وضو آلسین دیقت ائدر که قوزو لا مه له میلن (بره ها بع بع نمی کنند) شک ائیدرکه شاید کوزین ایشیکه (قاپوسو) آچیلبدی و قوزولا گئدیب دولان ننه لرینی آنونا دامین قاپوسونو آچار گورر بئیر قورد دوشکه (سوراخی به ارتفاع یک متری که سمت کوچه بود )گینگلتوبدو و یارسو ایچرده و یارسو داشدو گیئرادیبدو مرحوم آقام تئز چارشاخو گیترر و دوشار قوردین جانونا و قورد قاچار چولا. اگر آقام سحرنن تئز تورماسیدو ناماز چین حتما قور اللی آلتمیش قوزو نو لت و پار ایدردی سورا بیز سحرنن گئدیک دوشکی باخدیک که قوردین پنجه له رینی یره باریدی که دوشوکو گینگ گلتو دو (گشاد کرده بود) بو هم نتیجه سحر نن تیز تورماق. 

ترجمه:

نتیجه سحرخیزی : یک سال زمستان خیلی سخت شده بود برف تمام جاها را پرکرده بود وحیوانات بالطبع در طویله ها بودند ما حدود 50تا60 تاگوسفند شیری داشتیم که بره های اینها را جدا نگه می داشتیم تا شیر گوسفندان را بدوشند چون بره ها ازمادرشان جدا بودند خیلی سرو صدا می کردند یک رو صبح زود که مرحوم پدرم برای تجدید وضو به سرچشمه می رفت شنید که هیچ سر وصدایی از بره ها نمی آید شک کرده که نکند درب کوز بازشده وبره ها پیش مادرشان رفته اند درب کوز را که باز می کند می بیند گرگی نصف بدنش داخل ونصف دیگرش بیرون از سوراخی که حدود یک متری اززمین وسمت کوچه بوده گشاد کرده وبره ها نیز ازترس یک گوشه جمع شده وساکت ایستاده اند آقام با چهارشاخ به سمت گرگ حمله کرده وبا زدن گرگ آن را فراری می دهد ماصبح زود که رفتیم محل را نگاه کردیم رد پنجه های گرگ اطراف سوراخ را خراشیده بود وجود داشت اگر سحرخیزی مرحوم آقام نبود دیگر مشخص بود که گرگ با آن بره های ناز چه میکرد .

 نویسنده : محمد خسروی / وبلاگ شغل آباد