gatar

در ایستگاه قطارخیالی اسفراین منتظر قطار هستم، قطار می رسد، سوار قطار شده و قطار به سوی بجنورد حرکت می کند. واگون شیک، کوپه ها تر و تمیز و سرعت ماشالله و احساس می کنم که لبخند بر لب دارم و به خود می گویم قطار زرت برو - جرت بیا که میگن همین دیگه.

پس از چند دقیقه قطار به بجنورد می رسد، گشتی در بجنورد می زنم و برای دیدن یک فیلم جدید وارد یکی از سینماهای شهر گنجینه ها می گردم و پس صرف نهار نیز تماشای هنرمندان یکی از تئاتر های بجنورد و بعدش هم سوار بر قطار و حرکت بسوی مشهد و در بین راه دو دل و همین الان در فاروج پیاده شوم و یک لپ تاب ساخت فاروج بخرم یا موقع برگشت؟

بلی، تصمیم نگرفته قطار به فاروج رسید، پیاده می شوم و لپ تاب زیر بغل با قطار بعدی به سوی مشهد و امام رضا(ع) و اما در موقع بازگشت به شیروان و اتوبوس با سرعت لاک پشتی به سوی شیروان حرکت می کند و صبر و حوصله حسابی تمام شده است و به خود می گویم قطار زرت برو - جرت بیا از کنار شیروان می گذرد اما در شیروان ایستگاه ندارد!؟

عیبی ندارد، بجنوردی ها، اسفراینی ها و فاروجی ها چی دارند؟ ایستگاه قطار و کارخانه لپ تاب سازی و ما شیروانی ها کارخانه قند و الیاف را که از هر جایشان روغن می چکید تعطیل کردیم و به جایش پالاشگاهی تاسیس نمودیم که گاهی گازوئیل را به گاز و بعضا گاز را گازوئیل تبدیل می کند و درکنار اینها نفتالین، واکس، پارافین و برای سیخ - سیخ کردن موهای چوانان نوعی ماده مافوق آن نیز تولید می کنیم و به غیر ازاینها در شهر صنعتی شیروان آنقدر صنعت است - آنقدر صنعت است که از پشت صنعت ها نمی شود صنعت را دید.

نویسنده: شیروانلی