شاه ایسماعیل و گل عذار دان بیر تمثل
شاه اسماعیل و غذرا دان بیر تمثل
بئیری باودو بئیری یوخودو شاه ایسماعیلی بارودو کی مکتبه گئدیدی مکتبدا بئیر قیز واریدی کی اونون آدی گل عذار دی کی شاه ایسماعیله عاشیق اولارد و قیزین اتا سو کی حالی اولار قیزینی گئیترار و او شهیردن گئیدر گل عذار شاه ایسماعیله دئیر من چادرمو تیکه تیکه ائیدرام و هر شاخنین باشیندا قویارام سن شو نیشانه لری توت گل منین سوراغیمه شاه ایسماعیل نیشانه لرین ردینه توتار گئیدر تا یئیتیشر بیر قوجه خاتونا قوجا دئیر هایرا گئیدرین شاه ایسماعیل حال و حکایتی نقل ائیدر که ملک منین عشقیمدن قیزینه آگاه اولدو قیزینی گئتردی بیلمیرم های شهره گئتدی ؟
قوجا دئیدی من یورقانو اوتلوام تا هرکیم توتونو گوردو بئیرا گلسین بو یولدان گئدیبدولار
خلاصه پیر زن راه را نشان داد و شاه اسماعیل راه افتاد و رفت رفت و رفت تارسید به قصری و دختری دید زیبا روی گفت دختر چرا اینجا ایستاده ای چه شده دختر گفت حال قضیه اینست که هفت تابرادر دارم و رفته اند به جنگ و من منتظر انان هستم شاه گفت من به کمک برادرانت می روم نگران نباش و راه افتاد و پس ازمدتی به دوراهی رسید برگشت پیش دختر و گفت من به دو راهی رسیدم ندانستم کدام راه را بروم دختر باهوش گفت معلوم است این جوان دل از من نمی کند بنابراین گفت راه دست راستی را برو تا به برادران من برسی .
شاه اسماعیل شب راماند و صبح به همان راهی رفت که دختر گفته بود لشگر وقتی او را دیدندکه کسی از دور می آید گفتند اگر با ما باشد پیروزیم و اگر با آنها باشد شکست می خوریم
شاه اسماعیل جلو رفت دید به جای هفت برادر شش نفر هستند همزمان با رسیدن شاه عباس شیپور جنگ زدند یکی از برادران گفت شیپور جنگ را به نام من بزنید شاه اسماعیل گفت نه به نام من بزنید گفتند تو مهمانی و تازه از راه رسیدی و شاه اسماعیل اصرار کرد تا او به جنگ برود شاه اسماعیل رفت جنگ و دشمن را تار و مار کرد و پیروز برگشتند
در راه وقتی دختر لشگر را دید جلو رفت تا روی برادرانش راببوسد برادرانش گفتند برو روی شاه اسماعیل را ببوس گفت او به من نامحرم است
برادر بزرگتر گفت برو شاه اسماعیل را ببوس اگر بوسیدی مال او هستی و اگر نبوسی مال خاک؟
دختر با خجالت شاه اسماعیل را بوسید و همه با هم به قصر برگشتند و عروسی گرفتند
برادران گفتند توحال داماد ماهستی اینجا پیش ما بمان شاه اسماعیل گفت من باید بروم چون ملک نامزد مرا برده باید او را پیدا کنم برادران گفتند پس مابه کمکت می آییم شاه اسماعیل گفت نه اگر می خواهید کمک کنید خواهرتان را نگهداری کنید تا من برگردم شاه اسماعیل حرکت کرد تا رسید به درقصری که همه جای آن سفید و شفاف بود آن قصر عرب زنگی بود که تمام پهلوانان را کشته بود و از استخوان آنها این قصر را ساخته بود شاه اسماعیل اسبش را بست به آخور و نخود و کشمش به آخورش ریخت و وارد شد دید یک دیگ پلو و یک تنور نان هست جلو کشید و همه را خورد سفره را جمع کرد وزیر زا نوانش نهاد عرب زنگی آمد و او را دید گفت امشب مهمان است می گذارم بخوابد
صبح شاه اسماعیل می خواست برود عرب زنگی گفت تو دیشب مهمان من بودی و شام مرا خوردی و مهمان حبیب خداست و اسبت هم نخود و کشمش های اسبم را خورده حالا بگو بدانم سفره ام راچه کردی شاه گفت آخر غذا لقمه در گلویم گیر کرد نکند همان سفره ات بوده؟
عرب زنگی گفت این همان کس است که حریف من خواهد بود و به شاه اسماعیل گفت یا باید غرامت بدهی یا با من کشتی بگیری شاه قبول کرد و شروع کردن به کشتی گرفتن تا ظهر شد شاه اسماعیل گفت ظهر است من باید نماز بخوانم
بعد از نماز تا شب باز کشتی گرفتن و روز بعد هم تا هنگام ظهر شاه اسماعیل گفت ظهراست اجازه بده نماز بخوانم عرب زنگی گفت نه دیگر مثل دیروز به تو اجازه نمی دهم استراحت کنی شاه رو به خدا کرد و گفت خدایا تو می دانی تا کنون نماز من قضا نشده پس به من کمک کن
نوری از سمت قبله آمد و عرب زنگی را زمین زد شاه فوری روی سینه اش نشست و گفت هر وصیتی داری بگو که نمازم قضا شده و می خواهم سرت را ببرم
عرب زنگی گفت دست نگهدار شاه گفت برای چه عرب زنگی گفت کلاهم را به یک طرف بینداز تا این کار را کرد دید عرب زنگی دختری است
گفت من عهد کرده ام هرکس مرا به زمین بزند زنش شوم شاه اسماعیل گفت دین تو با من فرق می کند خلاصه دختر شهادتین را گفت و مسلمان شد و زن شاه اسماعیل شدروز بعد شاه اسماعیل گفت باید بروم کاری دارم و دختر گفت منهم می آیم.
آنها حرکت کردند و رفتند و رفتند تا به چوپانی رسیدند دیدند چوپان گریه می کند گفتند چرا گریه می کنی؟ چوپان گفت در فلان شهر شنیده ایم که شاه اسماعیل عاشق دختر ملک شده و او دخترش را آورده و داده به مراد چلاق برادر زاده اش و حالا عروسی انهاست
آنها رفتند تا رسیدن به درخانه پیرزنی و شاه یک مشت سکه داد به پیر زن و گفت ننه جان توی شهر چه خبر است گفت عروسی مراد چلاق است
شاه گفت می توانم دختر را ببینم
پیرزن گفت حرفش را نزن که سرت را به باد می دهی شاه اسماعیل انگشترش را داد به پیر زن و گفت این را به انگشتت بکن و به عروسی برو و کاری کن که عروس انگشتر را ببیند.پیرزن گفت حرفش را نزن که سرت را به باد می دهی شاه اسماعیل انگشترش راداد به پیر زن وگفت این را به انگشتت بکن وبه عروسی برو وکاری کن که عروس انگشتر را ببیند
پیر زن انگشتر راکرد توی انگشتش ورفت عروسی وشروع کرد به رقصیدن گل عذار تا انگشتر را دست پیر زن دید بلافاصله شناخت وگفت راستش را بگو این انگشتر را ازکجا آورده ای وپیر زن حال وحکایت را گفت
گل عذار گفت اگر بتوانی آنهارا با لبلس دخترانه به نزد من بیاوری انعام خوبی داری آنها لباس دخترانه پوشیدن وقرار براین شد که هنگام عروس بران عروس اسبش را نزدیک اسب شاه اسماعیل براند ویک دفعه بپرد پشت ترک شاه اسماعیل وفرار کنند
شب هنگام موقع عروس بران نقشه را اجرا کردند وعروس پشت ترک شاه اسماعیل نشست وعرب زنگی هم جلوی سربازان را گرفت وفرار کردند ورفتند به سمت هفت برادران وپس از پذیرائی واستراحت شاه اسماعیل خواهر انها راکه قبلا زنش شده بود برداشت وبه سمت شهر خودرفت ونزدیک شهر چادر زد وبه زنانش گفت شما اینجا بمانید تا من بروم خبری بگیرم وبرگردم
عرب زنگی مخالفت کرد وگفت اگر بروی پدرت همه وکیل و وزیر هارا خبر می کند تورا به طناب می بندد توپاره می کنی به زنجیر می بندد پاره می کنی ولی مواظب باش که لیف خرما رویت نیندازد که بدبختی ات شروع می شود
شاه اسماعیل گفت باشد ولی اگر من برنگشتم تا چهل روز نیایید وروز چهلم به بعد داخل شهر شوید
شاه اسماعیل به شهر امد وپدر ش گفت پسرم به سفر رفته می خواهیم بدانیم چقدر زور دارد ودر دربارش همه را جمع کرد وطنابی اوردند وبه دست و بازوان شاه اسماعیل بستند شاه اسماعیل زور آورد طناب را پاره کرد زنجیر بستند او یا علی گویان زنجیر را هم پاره کرد همه تحسین کردند وپادشاه گفت لیف خرما بیاورید شاه اسماعیل به رو ماند وآنها لیف را به دستش بستند هرچه زور زد نتوانست آن را پاره کند ودستش خونین شدپدرش چون چنین دید دستور داد جلاد بیاید و خونش رابریزد
وزیرش گفت از کشتنش چه سود چشمانش را دربیاورید ودر سیاه چال بیندازید.چشمانش را درآوردند وسگی در آنجا بود چشمان شاه اسماعیل را برداشت وبه طرف زنانش رفت وآنها فهمیدند که شاه اسماعیل گیر افتاده استاز آنطرف پدر شاه اسماعیل که از قضیه زنان اطلاع داشت می خواست آنها را به عقد خود درآورد ولی آنها گفتند شاه اسماعیل به ما گفته هر کاری خواستید انجام دهید تا چهل روز صبرکنید .
از ان طرف شاه اسماعیل کور را در چاهی دربیابان انداختند وروزی کاروانی از آنجا رد می شد خواستند آب بردارند وقتی سطل راکشیدند دیدند مرد کوری داخل سطل نشسته واو ماجرا رابرای کاروانیان تعریف کرد وانها هم شاه اسماعیل را برداشته نزد زنانش بردند عرب زنگی که چشمان شاه اسماعیل را نگه داشته بود با شیشه ای از داروی خود را در چشمان شاه اسماعیل ریخت وچشمانش را درکاسه سرش نهاد و اومثل اول سالم وتندرست شد.
شاه اسماعیل گریه کنان خداراشکر کرد وبا عرب زنگی به قصر پدرش حمله برد و انتقام خودراگرفت و جشن بزرگی ترتیب داد وبا سه زنش تا آخر عمر به خوشی وخرمی زندگانی کردند
بالا رفتیم ماست بود پایین امدیم دوغ بود هر حرفی به جز حرف حق دروغ بود
حاضیر لایان : محمد خسروی






1) من اسماعیل سالاریان صاحب این وبلاگ 7 کتاب چاپ شده ام 1-تمثیل و مثل 2- ناغیلار بوقچاسی 3- مثنوی یوسف و زلیخا به ترکی خراسانی 4- نگاهی به ادبیات ترکان خراسان 5- نگاهی به فرهنگ ترکان خراسان هست 6 -ترکی خراسان و قواعد آن و چند کتاب در زمینه زبان، ادبیات و فرهنگ ترکان خراسان آماده نموده ام که هنوز چاپ و نشر نشده اند.