واقعيت هاي تاريخي خوراسان قدیم(4)

تحريف واقعيت هاي تاريخي را نبايد مكتوم گذاشت

قسمت چهارم

نويسنده: غلام سخي سخا

حاضیرلایان : سهند اوغلو

در قسمت هاي پيشين، فشردهء جريان تهاجمات و لشكركشي هاي پي در پی هم و قوت هاي اعراب، كشتار و خون ريزي هاي آنان در شمال كشور کنونی افغانتستان (خراسان قدیم)، سند و ملتان، از ملاحظهء شما گذشت. البته درين قسمت ها، آن بخش از حوادث و رويداد هاي مربوط به دورهء خاص تاريخ سرزمين ( افغانستان كنوني) مورد بحث و بررسي قرار گرفته بود كه جايشان در صفحات تاريخ نوشته شده در كشور، خالي بود! هر چند كه منابع و ماخذ هاي مورد مراجعه و استفاده درين قسمت ها چيزي نبودند كه به تازگي كشف شده باشند، بلكه براي مورخين كشور، هنگامي كه كتاب هاي تاريخي خويش را مي نوشتند، قابل دسترسي بود، چنانچه فهرست منابع و مآخذ ايشان مؤيد اين حقيقت مي باشد.

هدف اصلي و اساسي من ازين نوشته ها تا جائيكه ممكن و مقدور است و اسناد و مدارك اجازه مي دهند، پر كردن جا هاي خالي و آشكار كردن حقايقي از تورکان در خوراسان قدیم است كه در كتاب آنها نيامده است. « اگر ملتي اجازه دهد كه گذشته اش را بربايند، خاطراتش را مخدوش و ارزشش را پايمال كنند، ريشهء وجود خود را قطع مي كند.» (ص 20، كتاب" شكست تابوها ".

درقسمت هاي قبلي، بر پايهء دلايل و شواهد نشان داده شد كه لشكريان اعراب، نه با سنگ وچوب اين سرزمين يعني خراسان قدیم یا افغانستان امروزي، بلكه با مردم ساكن در آن جنگ و ستيز داشتند. اما اين مردم به تعريف مورخان برجستهء كشور و به تأسي از آنها نوشته هاي برخي از نويسندگان، عبارت اند از: « سپاهيان مردم كابل »، « لشكريان رتبيل »، « قواي ملي » و « كابل شاهان ». از خوانندهء نهايت عاليقدر اين نوشته، با كمال احترام تمنا دارم در بارهء اين كلمات و اصطلاحات چند لحظه فكر نمايد تا معناي واقعي مضمر در دل اين الفاظ و هدف از استعمال آن ها به درستي پي ببرد.

اما ببينيم كه در محاذ جنوب هندوكش كدام مردم بر ضد اعراب مي جنگيدند، و مورخان درين باره چه مي گويند؟ نخست، گزارش دست اول: طبري در صفحه هاي (۳۶۶۴ -۳۶۶۵ ) جلد هشتم تاريخ طبري يا " تاريخ الرسل والملوك "ترجمهء ابوالقاسم پاينده چاپ انترنتي در بارهء شكست عبيدالله از رتبيل چنين مي نويسد: حجاج كس پيش عبيدالله بن ابي بكره فرستاد كه با مسلماناني كه نزد تو اند با رتبيل نبرد كن و باز مگرد تا سر زمينش را به غارت دهي و قلعه هايش را ويران كني و جنگاورانش را بكشي و فرزندانش را اسيركني و عبيدلله با مسلماناني كه از مردم كوفه و بصره به نزد وي بودند حركت كرد. سالار مردم كوفه شريح بن هاني حارثي ضبابي بود كه از ياران علي بود. عبيدالله سالار مردم بصره بود و امير جمع نيز بود كه روان شد و در ولايت رتبيل پيش رفت و ازگاو و گوسفند و اموال هرچه خواست گرفت و قلعه و حصارهايي را ويران كرد و بر زمين هاي بسيار ازيرزمين آن ها تسلط يافت.

ياران رتبيل كه تركان بودند سرزميني پس از سرزميني تخليه كردند و مسلمانان پيش رفتند تا نزديك شهر آنها رسيدند كه هجده فرسنگ با آنجا فاصله داشتند.

ياران رتبيل گردنه ها و دره ها را بستند و مسلمانان را در روستاها رها كردند كه در كارخويش فروماندند كه پنداشتند كه به هلاكت افتاده اند.» جريان اين واقعه ( يعني شكست و قلع و قمع لشكر اعراب به دست توركان) در صفحات ( ۲۶۶۷-۲۶۶۸ ) جلد (ششم )ترجمهء تاريخ كامل تاليف ابن اثير و صفحات (۹۵-۹۶)جلد (۲) ترجمهء تاريخ ابن خلدون نيزتوضيح گرديده است.

در شرح فوق ملاحظه نموديد كه: ياران رتبيل توركان بودند! ياران رتبيل گردنه ها و دره ها را بستند و مسلمانان را در روستا ها رها كردند!

1- توضيح جناب غبار درين باره! در سال (۶۹۷) حجاج مشهور والي عراق و فرمانده عمومي افغانستان مفتوحه، عبيدالله را در سيستان اعزام و به فتح كابلستان مامور نمود، او دربست رسيده بود كه كابل شاه به دفاع برخاست و عبيدالله را با همان تكتيك قديم جنگي، در دهن دره هاي مهيب كوهستاني كش كرد، و باز از چهار جانب در حلقهء تنگي به سختي فشرد و ضربت آخرين را فرود آورد، عبيدالله چاره نداشت جز انكه هفتصد هزار درهم بپردازد و خودش را نجات دهد. ( به صفحه هفتاد و سوم جلد اول " افغانستان در مسير تاريخ " مراجعه گردد.)

2- توضيح آقاي حبيبي درين مورد! آقاي حبيبي در صفحه (۲۰۱) كتاب خويش « تاريخ افغانستان بعداز اسلام » در مورد اين جنگ چنين مي نويسد: با عبيدالله سپاه بزرگي بود، رتبيل با او حربي سخت كرد و به دست لشكريان عرب گاو و گوسفند و خواسته هاي فراوان افتاد، و به نزديكي هاي كابل رسيدند ولي لشكريان رتبيل به تدريج پس رفته و ايشان را به جايي رسانيدند، كه برآمدن دشوار بود، و اندر عاقبت عبيدالله به صلح راضي شد، تا به قول طبري و تاريخ سيستان و ابن اثير هفتصدهزار درهم ( و به قول بلاذري صد هزار درهم) را به رتبيل بپردازد....»

3- آقاي فرهنگ در صفحه سي و نه تاريخ خويش درين باره مي نويسد: در جبههء جنوبي نيروي عرب پس از قايم نمودن پايگاه عملياتش در سيستان به استقامت كابل جلو رفت، اما به علت مقاومت سر سخت كابل شاهيان برهمني به گشودن آن موفق نشدند و تقريباً دو سدهء ديگر سپري گرديد تا اينكه يعقوب ليث صفاري، بنياد گذار اولين دولت بومي اسلامي در سيستان، كابل را به طور نهايي فتح نموده دين اسلام را در آن رايج ساخت.»

 

نكاتی در باره يعقوب ليث، موسس اولين دولت بومي اسلامي :

در بارهء يعقوب ليث، موسس اولين دولت بومي اسلامي نكات آتي شايان توجه مي باشد:

- سر پرسي سايكس در صفحهء جلد دوم " تاريخ ايران " ترجمهء سيد محمد تقي فخر داعي گيلاني چنين مي نويسد: در ۲۵۷  هجري ( ۸۷۱) او [ يعقوب ليث] قاصدي به نزد موفق [ خليفهء وقت بغداد] فرستاد و پيغام داد كه وي خودرا يكي از غلامان پست خليفه ميداند و مصصم گشته كه شرايط خدمت را بجا آورده و شئون و احترامات خليفه را كاملاً حفظ نمايد... لهذا خليفه حكومت بلخ و طخارستان و ساير نواحي و قطعات دور دست شرق را به او واگذار نمود. يقوب ازين انتصاب و ورود خودش در عداد مامورين عالي رتبهء خليفه تقويت يافته و در همه جا پيروز و بهره مند بوده است و حتي كابل را كه دور دست بود به تصرف در آورده و پادشاه آنجا را كه تورك و بودايي بود دستگير نمود.»

 

ماركوارت صفحه 195 كتاب خويش " ايران در جغرافيهء بطليموس " چنين مي نويسد: يعقوب ليث در سال ۸۷۰ زابل و كابل را به تصرف خود در آورد. از ميان اموالي كه چپاول كرده بود، شامل ۵۰ مجسمهء كه از طلاه و نقره ساخته شده بودند، به المعتمد، خليفهء  وقت بغداد فرستاد.

در بارهء اهداي ارسالي برادرش عمرو ليث به بغداد، ماركوارت در صفحهء ۱۹۷ كتاب خويش « ايران شهر... » چنين مي نويسد: آنچه كه به خصوص باعث تحسين زياد ګرديد، اهداي مجسمهء زني با چار بازو، با كمر بندي از سنگ هاي قيمتي سرخ و سفيد بود. بين دست هاي اين مجسمه، مجسمه هاي كوچكتري وجود داشت كه كه دست ها و صورت هاي آنان مزين به زيور و آلات و سنگ هاي قيمتي بود. اين ستون مصور بر روي عرابه اي طبيعي آن تهيه شده بود، و بر روي شتري حمل ميشد.»

 

اين هم كار روايي چپاولگرانهء اولين شاه بومي اسلامي است كه به چه حيله و نيرنگ خود را در زمرهء مامورين عالي رتبه خليفهء بغداد قرار داده و قيمت ارتقاء خود را به اين مقام با ارسال آثار گرانبهاء تاريخي كشورافغانستان کنونی، ادا نموده است.

 

رتبيل يا رتبيل شاهان كي بودند؟

 لشكريانش متشكل از كدام مردم بودند؟ در مورد رتبيل (زنبيل) ماركوارت در صفحهء (۱۵۹) كتاب خود « ايران شهر در جغرافيهء بطليموس » با در نظر داشت روايات طبري و مطابقتش با گزارش زاير چيني، تحت عنوان « ترك ها در زابل » چنين مي نويسد: بنابر نوشتهء طبري ( ج ۲، ص ۱۳۰۷، وقايع سال ۷۹ هجري) جنگجويان " زنبيل " جملگي از افراد ترك بوده اند و براو بارها عنوان " پادشاه ترك ها " اطلاق مي شده است. ( طبري، ج ۲ صص ۱۰۴۲، ۱۱۰۳، ۱۱۳۲). اين گفته با گزارش " تانگ - شو " نيز مطابقت دارد... » همين نويسنده در صفحهء ( ۱۵۸) كتاب خويش از مورخ ديگري بنام ابوعبدالله محمد بن ازهر مي نويسد: پادشاه ترك ها از نواحي مرزي " سگستان " و سه امير نشين ديگر كه به وسيلهء يعقوب ليث كشته شدند، عنوان " زمبيل " ( زنبيل) داشته اند.» هم چنين مورخين هر يك عزالدين ابن اثير در صفحه (۲۷۰۶) جلد ششم تاريخ كامل ترجمهء دكتر سيد حسين روحاني وابوزيد عبدالرحمن بن محمد « ابن خلدون » در صفحه (۱۰۲) جلد دوم تاريخ ابن خلدون ترجمهء عبدالكريم آيتي، رتبيل را پادشاه ترك معرفي كرده اند.

ماركوارت در صفحه (۱۵۸) « ايران شهردرجغرافيهء بطليموس » ازقول ابن خرداد به مي نويسد: بنابر نوشتهء ابن خردادبه (ص ۴۰، س ۴و ۵ )، « زنبيل » به عنوان پادشاه سجستان [سيستان]، ارخج و زمين داور بوده و اينكه هر دو سر زمين اخيرجزوقلمرو وي بوده است.

در فوق مشاهده كرديم كه يعقوبي وي را پادشاه سجستان، و « زرنج » را پايتخت آن ذكر كرده است ( يعقوبي، فتوح البلدان، صص ۲۷۳ و ۲۸۱ ).

 

اصليت كابل شاهان به روايات خاورشناسان!

در فوق از مؤرخي به نام سرپرسي سايكس و كتابش بنام " تاريخ ايران " ذكر شد. ايشان درين كتاب مي نويسند كه توركان بودايي در كابل حكومت مي نمودند. دو مؤرخ ايران پرست به نام هاي " رنه گروسه " و " ريچارد فراي " در كتب خويش از شاهان تورك بودايي كيش در كابل ياد كرده اند. اولي در صفحه 213 كتاب خويش بنام " امپراطوري صحرا نوردان " و دومي در صفحه 278 كتابش بنام " ميراث آسياي مركزي " از حاكميت توركان در كابل ياد مي كنند. اولي يفتلي ها را تورك - مغول و دومي، بر خلاف مشهورترين مورخين جهان، ايراني؟ مي پندارد. ايراني ساختن برخي اقوام تورك، بخشي از ماموريت مامورين تاريخ ساز از نوع ريچارد فراي ها و شاگردان شرقي آنها مي باشد.

 

طوريكه در قسمت دوم مطالعه نموديد، برخي مؤرخان ايران از جمله سعيد نفيسي، به تورك بودن يفتلي ها اعتراف دارند. (به قسمت دوم مراجعه شود) در قسمت بعدي سعي ما براين است تا با ارائهء دلايل و براهين غير قابل ترديد نشان دهيم كه چگونه و با چه جسارت و شطارت، برخي ها بيهوده مي كوشند تا افتخارات تاريخي توركان را به خود نسبت دهند و به شخصيت هاي فرهنگي و فلسفي آنها هويت كاذب درست كنند و حتي اقوام تورك را عنوان ايراني دهند.

در هنگام ديدار زايرچيني " هيئوان- تسانگ " در سال (۶۳۰) ميلادي دولت هايي وجود داشتند كه تابع دولت كاپيسا ( بگرام ) بودند. لغمان خراجگذار و گندهارا به وسيلهء نمايندهء دولت كاپيسا اداره ميشده است. درسال ۷۱۰ دولت هاي مزبور تابع دولت زابل قرار گرفتند. متعاقباً شاهان كابل به قدرت نيرومندي مبدل شدند كه شرق افغانستان را به كنترول خود داشتند.

 

حقایقی از حاكميت طولاني دولتها و  شاهان دودمان تورك كابل :

از ميان شاهان دودمان تورك كابل مي توان برهتگين و تگين شاه و خينجيل را نام برد. شاهان كابل بنابر توضيحات البيروني تورك بوده و شصت نسل در كابل حكومت نمودند.(1)

مورخ كشور آقاي حبيبي در صفحات  84 - 85  " تاريخ افغانستان بعد از اسلام " در بارهء " خينجيل " چنين مي نويسد: اين نام [ خينجيل] را از روي تحليل لساني چنين تجزيه مي توان كرد: خن مخفف خان است، به حذف الف. در كاكران پشتون تا كنون نامي موجود است كه آن را (خن تما) تلفظ كنند، به فتحهء اول و سوم، و خنتماخان در اوايل قرن بيستم از مشاهير زوب و كويته بود، و اين نام نيز مصدر به خن مخفف خان است و.... پس خنچل نيز در اصل خان چل باشد، كه جزو دوم آن ( چل) در پشتو به معني طرز و روش و كردار و رفتار و آداب و رسم است و.... پس نام خنچل به معني داراي روش خاني و بلند منشي و به تعبير تحت اللفظ ( خان خوي خان كردار) است، و كلمهء خان با مغولان چنگيزي به خراسان نيامده بلكه قرن ها قبل از اسلام درين سر زمين بوده و از همان هون = هان = خان اسم مردم هفتالي ( ابدالي) آريايي ساخته شده است.»

به شهادت نويسندگان چيني كابل پايتخت يوچي هاي بزرگ، و پشاور پايتخت يوچي هاي كوچك بود. شاهان هر دو بخش از يك خاندان بودند. به قول ابوريحان البيروني آن ها ازنژاد تورك بودند كه شصت نسل در كابل حكومت نمودند. گواهي البيروني در بارهء تورك بودن آن ها غيرقابل ترديد مي باشد.

مدرك ديگري كه تأييد كنندهء اين امراست، « راجا تارنگيني » (تاريخ كشمير ) مي باشد. سند موثق و قابل اطمينان ديگر شهادت هوان- تسانگ زاير چيني مبني بر حاكميت طولاني دولت توركان در كابل است. (2).

دودمان توركي شاهيا كه مركز شان دركابل و گندهارا واقع بود. آخرين شاه آن بنام لكه تورمان، در اواخر سدهء نهم ميلادي از طرف وزير برهمن خويش موسوم به كالار، از قدرت بر كنار گرديد. كالار كه با شاه لاليا مندرج در راجا تارنگيني ( تاريخ كشمير) يكي دانسته شده، سلسلهء خود را اساس گذاشت. او براي مدتي بسيار كم در كابل حكومت داشت. بعد از اشغال كابل به دست يعقوب ليث صفاري، كالار مركز خويش را در اوهيند واقع در راولپندي انتقال داد. اين سلسله، عاقبت به دست توركان غزنوي از ميان رفت. (3)

پادشاهي دودمان توركي شاهي كه در كابل و پشاورحكومت مي كردند درسال (۵۰) احتمالاً بعد از سر نگوني حكومت يوناني- باختري تاسيس گرديد. شاه معروف آنان كنيشكا بود. حاكميت اين سلسله تا سال (۸۷۰) دوام آورد.(4)

تا جائيكه مي دانيم، پنجاب و گندهارا (شرق افغانستان) قلمرو واحدي را تشكيل مي داده است. اين قلمرو به واسطهء توركي شاهي كه پايتخت آن در كابل بود، اداره و كنترول مي شد. دورهء حاكميت توركي شاهي در سال 880 به پايان رسيد. يا بنابر قول البيروني، با هندو شاهي تعويض گرديد.(5).

توركي شاهي هاي كابل كه اخلاف كنيشكا بودند به واسطهء  وزير برهمن اش ( لاليا) سر نگون شد. وزير مذكور سلسلهء را تاسيس كرد كه تا سال ( ۱۰۲۱) دوام داشت.(6)

شاهان تورك كه قرن ها كابل وپشاور را تحت حاكميت خويش داشتند، با آخرين شاه شان ازجانب وزير برهمن (موسس هندوشاهي ) از ميان بر داشته شدند. پايتخت سلسلهء هندوشاهي در" اوهيند " بود ازينجا اين خاندان تا سال( ۹۸۰) گندهارا را تحت كنترول خود داشت. پايتخت اين سلسله بعداً به لاهور كنوني انتقال يافت. اين دودمان، سرانجام در سال ۱۰۲۱ تحت اطاعت و انقياد سلطان ترك يعني محمود غزنوي در آمد.(7)

كابل شاه، كه گفته مي شود از بقاياي كوشانيان بزرگ بودند ورتبيل شاه زابل، به طور متواتر مورد حملات اعراب قرار گرفتند. و توركي شاهيا تا اواخر قرن نهم ميلادي به پادشاهي خود در كابل دوام دادند. سرانجام به دست وزير برهمن اش بنام " كلر " ( لاليا ) سرنگون  شد.(8)

شاهان تورك كه در كابل مستقر بوده از سال (۶۰) ميلادي تا سال (۹۰۰) ميلادي حاكميت كابل را در كنترول خود داشته اند.(9)

منابع چينايي ( تانگ شو) از فرمانرواي تورك نام مي برد كه در سال 658 ميلادي در كاپيسا و گندهارا حكومت مي كرد. مدتي قبل ازين تاريخ هيوان - تسانگ زاير چيني با فرمانرواي بودايي كيش كاپيسا ملاقات كرد، اين فرمانروا نيز اصليت توركي داشت. بنابر قول زاير كوريايي بنام « هوئي چاو » كه در سال 727 ميلادي از افغانستان ديدار نمود، كليه سر زمين هاي شرق افغانستان تحت اداره و حاكميت توركان قرار داشت. هوان - تسانگ نيز شهادت مي دهد كه مناطق شمال هندوكش نيز به واسطهء فرمانروايان تورك اداره مي شدند.

درمنابع مختلف به خصوص اثر بزرگ « تاريخ الهند » تاليف ابوريحان البيروني جغرافيه نويس اسلامي از فرمانروايان كابل ( شاهان تورك) بحث نموده است. بر پايهء قول البيروني شاهان تورك كه در كابل و گندهارا حكومت مي نمودند، خود را از اخلاف كنيشكا مي دانستند. به نظر البيروني آن ها به مدت شصت نسل در اقتدار بودند.(10)

كابل در سابق ازجانب سلسلهء شاهان تورك اداره مي شد. مطابق نظرالبيروني تورك ها به مدت شصت نسل در كابل حكومت نموده اند. نخستين شاه اين دودمان " بر هتگين " بود. آخرين شاه آن لكتورمان نام داشت، به واسطهء وزير برهمن بنام كالر از قدرت كنار انداخته شد. البته نبايد تصوركرد كه تاج سلطنت در جريان همين دوران فقط به يك خاندان يا قبيلهء مشخص تعلق داشته است. خاندان هاي متعدد با اسماي مختلف متعلق به ملت كبير تورك چون اسكيت هاي قديم و تركان امروز بالنوبه صاحب اين تاج بوده اند. ممكن است قبايل ديگرتورك مانند سكاها و تروشكاها و يوچي ها و غيره نيز اداره و كنترول حكومت را در اختيار داشته باشند. آخرين پادشاه آن ها تا سال۸۵۰ ميلادي قدرت حكومت را به عهده داشته است. وي در صفحهء بعد مي نويسد كه اگر ما مجاز باشيم مدت هرنسل را شانزده سال فرض نماييم دقيقاً به سال ۱۲۵ قبل از ميلاد مي رسيم يعني سقوط پادشاهي يوناني ها در باختر »(11).

در قرن نهم ميلادي تاكسيلا تحت كنترول و ادارهء حكومت توركي شاهي كه خودرا از اعقاب كنيشكا مي دانست، قرارداشت. در سال ۸۷۱- ۸۷۰ وقتي كه كابل به اشغال يعقوب ليث در آمد توركي شاهي پايتخت خود را به اوهيند انتقال داد. (12)

دودمان شاهان تورك كه در طي قرون متمادي ادارهء كابل و گندهارا را به عهده داشتند. در سال ۸۷۰ آخرين شاه اين دودمان به واسطهء وزير برهمن اش كه مركز ادارهء اش در اوهيند امروزي واقع در سند بود، سرنگون گرديد. تا سال ۹۸۰ ميلادي گندهارا تحت ادارهء اين سلسله قرار داشت. سر انجام در ۱۰۲۱ تحت انقياد و اطاعت سلطان محمود غزنوي در آمد. (13)

دودمان توركي- شاهيا قرن ها در كابل و پشاور حكومت مي نمودند. در سال 870 توسط وزير برهمن آخرين شاه تورك، سرنگون گرديد.(14)

چندي بعد از اشغال كابل توسط يعقوب ليث صفاري در سال 870 سلسلهء هند و شاهي به جاي آخرين شاه تورك كه خود را از اسلاف كنيشكا مي دانست، تاسيس گرديد.(15)

اعراب قبل از اسلام به نام كابل آشنايي داشتند. شاعران دوران جاهليت در عبارات خود، اصطلاحات كابل و تورك را مترادف يكديگر قرار مي دادند.(16)

ابوريحان البيروني ( 973 - 1048 ) دانشمند شهير اسلام، لسان سانسكريت را به دقت كامل مورد مطالعه قرار داد. او در آثار خويش از دستآورد هاي هندوها در زمينه هاي علم و ادبيات، توضيحات ارزشمندي را ارائه نموده است. معلومات دانشمند مذكور در بارهء اخلاف " براهتگين " موسوم به كانيكا ( كنيشكا) با روايت مندرج " راجا تارنگيني " ( تاريخ كشمير) مطابقت كامل دارد. او اين دودمان را " هندو- تورك " ناميده و مي افزايد كه توركان به مدت شصت نسل در كابل تحت عنوان " شاهيا " حكومت كرده اند. نويسنده « راج كمار » " شاهيا " را شكل ديگر كلمهء سانسكريت " ساهي " وانمود كرده و در بارهء دودمان حاكم در كابل ياد آور شده كه شاهاني كه ادارهء كابل را به دست داشته، ممكن است به يك خاندان متعلق نباشند، ولي يقيناً كوشاني بودند.(17).

در اواسط تهاجمات اعراب، اخلاف كنيشكا يعني توركي شاهي از كابل تا سند و كشمير حكومت مي كردند. با از بين رفتن آخرين شاه آن به واسطهء وزير برهمن اش، به جاي اين دودمان، سلسلهء هندو شاهي جايگزين شد.(18).

بر پايهء اطلاعات موجود لشكريان اعراب در ميان چند سال ايران را كاملا مغلوب و منكوب و امپراطور بزدلش را مجبور به فرار مي سازند. امپراطور مذكور با هزار نفر فهرمانش فرار را بر قرار ترجيح داده، از يك ولايت به ولايت ديگر مي گريزد. طبق روايت يعقوبي مندرج صفحهء ( ۳۸، جلد دوم ) امپراطور، حين فرار، هزار افسر از افسرانش و هزارقهرمان!!!!!! و هزار نوازنده باخود داشته است. گريز امپراطور با همراهانش در صفحهء (۵۳۷) « تاريخ مردم ايران قبل ازاسلام » تاليف عبدالحسين زرين كوب مؤرخ ايراني قيد شده است. اقاي زرين كوب ركابداران شاه را « اردوي بيكاره » نام داده اند. ايشان به اين مطلب متوجه نشدند كه اولاً اگر امپراطور بيكاره نمي بود، اشخاص و افراد بيكاره را در دور و بر خويش جمع نمي كرد. ثانياً شكست سريع لشكريان ايران در برابر تهاجم اعراب، آدم را وا ميدارد كه به موجوديت همچو امپراطوري با شك و ترديد نگاه كند.

بر مبناي گزارشات طبري و ديگران شاه فراري زماني كه به " ري " ميرسد، والي ري امپراطور خودش را در حضور هزار قهرمان دستگير و انگشرش را از دستش بيرون مي كند. و قهرمان هاي پنبه اي هم چيزي از دست شان بر نمي آيد كه امپراطوربخت بر گشته را از دستگيري و بي حرمتي نجات دهند. خود والي محل است كه بعداز گرفتن برخي اسناد، او را با هزار قهرمان بيكاره و بدرد نخورش از ساحهء ولايت خود بيرون مي اندازد. در مورد گرفتن ان انگشر امپراطور رجوع شود به صفحهء (۱۹۹۷ جلد پنجم طبري).

بالاخره سر نوشت او را به مرو رود بيرون از ساحهء ايران مي كشاند. امپراطور نگون بخت از يك آسيابان پناه مي جويد و بنابر روايتي به دست همين آسيابان كشته مي شود. البته اين يگانه موردي نبوده كه يك امپراطور ايران به فرار و ذلت مي افتد.

تاريخ، حكايهء فرار بزدلانهء داريوش از ترس اسكندر مقدوني را در دفترچهء سينه خويش به ثبت دارد. به همين شكل قباد ساساني و بهرام چوبين را!

آدم به كتاب هاي تاريخي كه با آب و تاب از امپراطوري ساساني ايران و قلمرو هاي وسيعش ياد مي كنند، مشكوك مي شود. اگر به راستي ايران صاحب چنين امپراطوري مي بود، لشكر اعراب به آساني قادر به شكست اسف بار آن نمي شدند.

مهمتر ازآن اين كه ديگر هر گز نتوانست سر بلند كند. لشكر عرب ها به مدت يك قرن با امپراطوري توركان خزر جنگيدند و نتوانستند آن امپراطوري را سرنگون سازند. چنانچه د. م. دانلف در مقدمهء كتابش بنام " تاريخ خزران از پيدايش تا انقراض " ترجمهء محسن خادم، چنين نوشته است: در واقع اعراب در جبههء قفقاز با قدرت نظامي سازمان يافته اي روبرو شدند كه از پيشروي بيشتر آنان جلوگيري مي كرد. به همين دليل، جنگ هاي اعراب و خزر ها كه بيش از يكصد سال دوام آورد، اهميت تاريخي بسيار دارد و.... بي ترديد، اگر خزر ها در منطقهء شمال قفقاز حضور نداشتند، اعراب از بيزانس – يعني سنگر تمدن اروپا در شرق- مي گذشتند و تاريخ اسلام و مسيحيت با آنچه امروز از آن مي دانيم، فرق مي كرد."

در بارهء امپراطوري واقعاٌ موجود و نيرومند خزران بيش از دو جلد كتاب مستقل به رشتهء تحرير در نيامده است. اما بر عكس، ده ها جلد كتاب هر كدام حاوي صد ها صفحه، در مورد امپراطوري كاغذي ساساني و تمدن خشن و تقليدي آن وجود دارد. اگر كمي دقت كنيم به خوبي پي مي بريم كه سازندگان راستين امپراطوري ساساني به اين شوكت و دبدبه و داراي حدود اربعهء گسترده، نويسندگان و مورخان از نوع ريچارد فراي ها مي باشند. نوشتهء آرتور كريستن در صفحه 113 كتابش بنام " ايران در زمان ساسانيان " حتي وجود امراطوري ساسانيان را زير سوال مي برد: در دولت ساساني افراد طبقهء اول را به لقب شاهي مي خواندند و ازين جهت پادشاهان ايران را شاهنشاه مي گفتند. اين طبقه مركب بود از امراي تيولداري كه در اكناف كشور فرمانروايي مي كردند....". اما همين فاتحين كشور گشا با داشتن قواي نيرومند شكست هاي مهمي را ازلشكريان شاهان كابل متحمل شدند.

در بارهء اهميت و مقام شاهان كابل مورخ كشور جناب حبيبي در صفحهء 102 " تاريخ افغانستان بعد از اسلام " چنين مي نويسد: كابل شاهان به سبب مقاومت طويل و عنيف خود كه با لشكرهاي فاتح اسلامي قرن ها نموده اند، نزد مورخان و مخصوصاً عرب شهرت و اهميتي را دارند و چون عناصر داخلي خاك افغانستان و از بقاياي دودمان هاي قديم اين كشور بودند، البته در تاريخ ملي ما هم مقامي درخور اعتبار دارند.» از اين نوشته اين نتيجه بدست مي آيد كه در كابل دولت مستحكم و قوي داراي تشكيلات نظامي منسجم، مستقر بوده است. اگر چنين نبود مقاومت و شكست قشون قدرتمند امپراطور اموي ها محال بود. در بارهء مقاومت " مردم افغانستان؟ " جناب غبار در صفحات 72- 63 جلد اول تاريخ " افغانستان در مسير تاريخ " توضيحاتي ارائه نموده كه شايان توجه مي باشد. " اين دولت [ دولت اموي] وسيع ترين دولت روي زمين در عصرخود بود. اين دولت بزرگ از روز تولد خود تا دم مرگ با كشور افغانستان مقابل و داخل زد و خورد بود. مهذا نتوانست تمام افغانستان را تسخير نمايد. مردم افغانستان در طول اين مدت در صحنهء سياست و نظام ازخود دفاع مي كردند و بالاخره توانستند در بربادي آن شهنشاهي مقتدر سهيم گرديده و دولت عباسي را جانشين آن سازد و.... ربي حارثي حاكم اموي در سال (۶۶۷) با جنگ رتبيل كابلستان، در قندهار مقابل شد و نتيجه نگرفت. در سال (۶۷۱) عباد حاكم عرب از سيستان به كابل كشيد، ولي رتبيل جلو او را در قندهار گرفت و نگذاشت قدم فراتر گذارد. درسال (۶۸۱) يزيد و بوعبيده افسران عرب از سيستان به كابل مارش كردند، سپاه مردم كابل!!! دربين راه به آن ها مقابل و درطي يك جنگ سختي، اردوي عرب را تباه، يزيد را قتل و بوعبيده توانست كه در بدل نيم مليون درهم فديه خودش را نجات دهد. يك سال بعد عبدالعزيز والي جديد سيستان، براي تلافي از شكست يزيد و بوعبيده – لشكربه كابل كشيد ولي دچار انهزام قطعي شد. در سال (۶۹۱) عبدالله حاكم عرب از سيستان به عزم رزم كابل شاه به " بست " رسيد، كابل شاه در يك زمين كوهستاني او را محصور و مغلوب كرد- عبدالله سه صد هزار درهم فديه داد و خود را خلاص كرد. و.... زيرا مردان عرب كه از آسياي صغير تا ساحل اطلس كشورهاي بزرگي را تسخير كرده بودند، در شصت سال از تسخير كامل كشور افغانستان؟ عاجز مانده بودند. حجاج از گرفتن خبر شكست عبيدالله متغيرگرديد و از دربار دمشق استيذان نمود كه براي فتح قطعي كابلستان تمام قشون بصره و كوفه را سوق نمايد. اين است كه دوازده هزار نفر از برگزيدگان و جنگجويان عرب را انتخاب و در تحت قيادت عبدالرحمن بن اشعث در سال (۷۰۰) به استقامت افغانستان سوق نمود، اين سپاه آن قدر كامل و مجلل بود كه نام « جيش الطواويس » يعني لشكرطاوس بخود گرفت، حجاج دو مليون درهم به اين قشون بي مانند كمك كرد.» جاي نهايت تاسف است كه از موجوديت چنين دولت مقتدري كه شصت نسل در كابل و گندهارا حكومت نموده و هويت اصلي سلالهء حاكم آن، هم چنين از اصليت مردمي كه در شمال و جنوب هندوكش تا سند و ملتان عليه لشكريان و جنگجويان اعراب مي جنگيدند، اكثريت مطلق با سوادان، جز تعدادي انگشت شمار، بي خبر اند. اين كه تقصير اين بي اطلاعي به عهدهء چه كساني است؟، داوري و قضاوت با شما است.

در پايان مقاله مي خواهم يادآور شوم كه برخي مؤرخين ما با طفره رفتن از واقعيت ها، هويت تاريخي كوشانيان و كابلشاهان را كه در راه حفظ وطن از هجوم بيگانگان پايمردي و مقاومت شگفت انگيز نشان داه، آزادي و غرور اين مرز و بوم را با خون خويش حفاظت كرده اند، كاملا ناديده گرفته و عساكر جنگجوي آنان را با عبارات عمومي مردم كابل و اهالي محل و غيره گويا معرفي كرده اند. اين گونه مجهولات، مردم وطن مخصوصا نسل جوان را در تاريكي قرار ميدهد و اين كار در شرايط كنوني كه حقايق تاريخي در پرتو دانش و فرهنگ معاصر روز تا روز روشن شده، بر روي جعليات خط بطلان كشيده مي شود، گناهي است نابخشودني. ازين رو مي خواهم به مراكز علمي و فرهنگي افغانستان يادآور شوم كه ازين گونه كارهاي تاريخ ستيزانه خودداري كنند و مقامات تعليمي، كتب درسي تاريخ كشور را مورد ارزيابي واقع بينانه قرارداده، نقائص و تحريفات را از متون آنها بردارند و تاريخ كوشانيان و كابلشاهان تورك تبار را همان طوريكه در متون و منابع معتبر تاريخي ذكر شده بازنويسي كنند.

 ...........

ضميمه: ارتباط جعليات تاريخي "ريچارد فراي " و ترويج مكتب ايران اتفاق ناخوشايندي كه يك ماه پيش به وقوع پيوست اهداي قصر به عامل سرويس‌جاسوسي امريكا است كه تنها درخواست يك قبر كرده بود. ريچارد فراي كه به گواه اسناد محكم وزارت اطلاعات داراي سابقه جمع آوري اطلاعات است و ساخت جاعلانه كتاب هاي كهن براي بريدن گوش دولت ايران و مجموعه داران، با برملا شدن جعلي بودن كتاب قابوس نامه او، كه پس از رسوايي، كابوس نامه فراي خوانده شد، يكي از خانه هاي تاريخي اصفهان را به عنوان هديه به دليل آنچه خدمات وي ناميده شد، دريافت كرد. به گزارش رجانيوز، وزارت اطلاعات در سال 1376 كتابي با عنوان هويت منتشر كرد كه در صفحه 131 اين كتاب كه در 375 صفحه توسط انتشارات حيان به چاپ رسيده، درباره ريچارد فراي آمده است: « ريچارد فراي چندي پيش به دعوت و تلاش برخي روشنفكران داخلي به ايران سفر كرد و در طول اقامت خود در تهران با استفاده از برخي عناصر نا آگاه اقدام به جمع آوري گسترده اطلاعات محرمانه كرد. ريچارد فراي كه همكاري به ظاهر علمي او با سيا امري آشكار است در اين سفر تا آنجا پيش رفت كه حتي براي جذب برخي مديران اجرايي و آموزشي كشور اقدام كرد كه البته اين تلاش با برخي هوشياري ها ناكام ماند.»

مجتبي مينوي در باره قابوس نامه فراي سخنان شنيدني دارد؛ وي مي نويسد: « با يكي از دوستان بزرگوار خود كه در رديف علماي درجه‌ي اول استشراق نام برده مي شود، در سال جاري در ايتاليا ملاقات كردم و از نسخه‌ي كاپوس نامه‌ي فراي كه تا آن زمان دو مقاله درباره آن منتشر شده بود، بحث به ميان آمد و چون اصرار اين دوست بزرگوار را به مجعول بودن اين نسخه شنيدم، گفتم اگر علما فريب اين جعل ها را بخورند و فقط گرد آورندگان اشياي عتيقه، آن ها را به عنوان نسخه كهنه به قيمت هنگفتي بخرند و مبلغي دلار محتاج اليه ما را به ايران بفرستند، چه زيان دارد؟ در اين روزها نامه اي از آن دوست به بنده رسيد كه در آن به براهين متقن و دلايل دندان شكن دعوي خود را اثبات و بنده را اقناع كرده است كه كاپوس نامه‌ي فراي قبل از ۱۳۲۱ هجري شمسي وجود نداشته و عقيده‌ي بنده كه اين گونه جعل ها ضرري ندارد، باطل بوده است. زيرا كه هم از لحاظ لغوي و ادبي مضر است كه مشتي لغت تقلبي و غلط در ذهن ما مي اندازد و به كتاب ها راه مي دهد و هم از جنبه‌ي هنري زيان دارد كه اشخاصي مانند ارنست كونل را به دام مي اندازد. به اين جهت است كه بنده از براي جبران خطايي كه سابقا مرتكب شده ام كه شفاهاً اصالت و صحت اين نسخه را تاييد نموده ام، خويشتن را مجبور مي بينم كه مكتوب آن دوست بزرگوار را زمينه‌ي اين مقاله قرار داده به مسئوليت خود اعلام دارم كه: آن نمونه هايي از نسخه كاپوس نامه ي فراي كه منتشر شده، و ما ديده ايم، مجعول است». (مجتبي مينوي، كاپوس نامه‌ي فراي، تمريني در فن تزوير شناسي، نامه‌ي بهارستان، دفتر پنجم، ص ۱۶۸)

بنابراين ما با دانشمندي كه قصد كار علمي آزاد دارد، روبرو نيستيم بلكه با جاعلي روبرو هستيم كه مرزي براي جعليات خود نمي شناسد. به همين دليل قصد نداريم به سوابق جاسوسي وي بپردازيم زيرا حوزه فكري و نرم افزاري كه فراي و امثال او در آن فعاليت مي كنند، از جاسوسي مستقيم مهم‌تر و خطرناك تر است. ريچارد فراي مورخ يهودي از مورخاني است كه در يك سده اخير در تاريخ باستان و اسلام ايران به تحقيقات پرداخته اند. اين دسته از مورخان كه فارغ از مليتي كه دارند، همگي يهودي هستند به عنوان منبع اصلي ايران شناسي شناخته مي شوند. بدون استناد به آقاياني مانند؛ فراي، پوپ، كريستن سن، اشميت، آستروناخ، كخ، گيرشمن و... نمي توان در باره ايران باستان سخن گفت. اين افراد كه همگي هويتي مشكوك دارند، عامل اصلي شناساندن تاريخ ايران به خصوص دوره باستان آن شناخته مي شوند تا حدي كه آنها تاريخ ايران را بهتر از مردم كشورمان مي شناسند! مثلا براي نخستين بار سفير انگليس در ايران يعني " سر جان ملكم " از سلسله اي به نام اشكاني در ايران سخن گفت! يعني مردم ايران از وجود سلسله اي با 500 سال قدمت در كشورشان بي خبر بودند و بايد يكي از انگليس مي آمد و آنها را از وجود چنين سلسله اي مطلع مي كرد. اين اتفاق عجيب در مورد تمام تاريخ ايران باستان صدق مي كند. تا 150 سال پيش كسي در ايران كوروش و يا برخي ديگر از پادشاهان باستان را نمي شناخت. اين تاريخ سازي كه با ايجاد و دامن زدن به ناسيوناليسم ايراني با تحريف و يا اغراق گويي در باره وقايع گذشته انجام شده، ريشه بسياري از مشكلات كنوني به‌ويژه در بين روشنفكران ايراني است. اين تاريخ سازي همزيستي مسالمت آميز مردم ايران را كه سال ها در پناه آموزه هاي قرآن به خوبي با همسايگان مسلمانشان زيسته اند، هدف قرار داده است. با القاي ناسيونايسم قومي در كشور و فريب برخي از روشنفكران شرايطي را پديد آورده اند كه متاسفانه حس نفرت و بدبيني از مردم مسلمان منطقه به جامعه فكري (روشنفكري) كشور القا شده است؛ البته اين مختص به ايران نيست و اين برنامه براي ساير اقوام منطقه نيز پياده شده است تا جايي كه ما در تمام كشورهاي مسلمان منطقه به " پان‌هاي " رنگارنگي برخورد مي كنيم كه بدون هيچ گونه استدلال منطقي برتري طلبي هاي زيادي را نسبت به ديگران مدعي هستند كه تنها ثمره آن ايجاد موج نفرت در بين برخي از مردم مسلمان منطقه از يكديگر بوده است. نكته ظريف بحث اين است كه اگر كسي بخواهد به كتاب و حوزه هاي فكري روي بياورد به جرات مي توان گفت تنها كالاي قابل خريد براي وي در حوزه تاريخ نظرات امثال فراي است به همين دليل است كه شاهديم دانشگاهيان ما با درصد بسيار بالايي اسير افكار روشنفكري مي شوند و ارتباطشان با جامعه و دنياي واقعي به حداقل مي رسد.

در اينجا قصد پرداختن به تمام تاريخ ايران باستان و نقش مورخان يهودي در نوشتن داده هاي كنوني نيست، بلكه هدف پرداختن به نقش ريچارد فراي است. براي نمونه به يكي از دروغ سازي هايي كه وي در مركز آن قرار دارد و با هدف به حاشيه راندن دين به ‌وسيله ناسيوناليسم انجام شده، اشاره مي كنيم. وي گرچه خود را هخامنشي ‌شناس جا مي زند و در فيلم هاي تبليغاتي با موضوع تخت جمشيد ظاهر مي شود، و حتي به اظهار نظر بزرگ‌ترين معماران ايران كه از طرف" سازمان نظام مهندسي ايران " بناي تخت جمشيد را بررسي كرده و به‌طور رسمي گزارش داده اند كه اين بنا به دليل ايرادهاي متعدد معماري نمي تواند يك بناي كامل باشد، اعتنا نمي كند و در يك همنوايي يهودي آن را محل برگزاري جشن هاي سالانه معرفي مي‌كند. اين در حالي است كه نخستين حفاران در مجموعه تخت جمشيد بودند، هرچه مي خواستند بدون هيچ تعهدي و هيچ نظارتي انجام دادند. دانشگاه شيكاگو به عنوان نخستين حفار در محدوده تخت جمشيد بيش از 30 هزار لوح عيلامي را به آمريكا منتقل كرده و از استرداد آن‌ها به ايران خود داري مي كند. با وجود اينكه در مورد هويت عيلامي اين لوحه ها به دليل استرداد ندادن آن‌ها به ايران و يا اجازه دادن به گروه هاي تحقيقاتي مستقل امكان اظهارنظر قطعي وجود ندارد؛ داستان ها و افسانه هاي عجيبي در مورد هخامنشي بودن آنها سرداده شده كه اغراق هاي تمام عياري براي ستايش ايران باستان است. در حالي كه اگر آن‌ها از مطالب گفته شده در مورد هويت آنها اطمينان دارند و ارزش موزه اي زيادي براي لوحه هايي كه بيش از صد هزار از آنها در جهان وجود دارد (شامل اكتشافات انجام شده از زيگورات هاي مختلف) نمي توان قائل شد، سوال اين است كه چرا دانشگاه شيكاگو از استرداد آنها به ايران خودداري مي كند؟ فراي به عنوان كسي كه مدعي هخامنشي ‌شناسي است، چطور از ناقص بودن بناي تخت جمشيد بي‌اطلاع بوده و براي يك بناي نيمه كاره داستان‌هاي فراواني براي برگزاري جشن ها در آن ساخته و به خورد افكار عمومي داده است؟ اگر به اهميت تخت جمشيد براي باستان پرستان و روشنفكران كنوني كشور دقت كنيم و ببينيم كه چه تاثير مخربي به دليل افزايش حس قوم گرايي در آنها بوجود آورده است؛ آنگاه مي توانيم بفهميم كه چرا فراي و دوستان يهودي‌اش اين چنين براي تخت جمشيد و هخامنشي ها قلم فرسايي كرده اند و از اسطوره قوم يهود اسطوره ملت ايران ساخته اند.

كوروش براي يهوديان بسيار مقدس است و جالب است كه نخستين تيم فوتبال يهوديان ايران كه در دوره پهلوي راه اندازي شد كوروش نام داشت. جشن هاي 2500 ساله كه اوج تظاهر به قوم گرايي توسط پهلوي هاي دست نشانده بود در تخت جمشيد انجام شد. جعل كتاب، جعل تاريخ از انسان دانشمند قابل احترام نمي سازد. مرحوم آل احمد مستشرقين را افرادي مي داند كه از سر بي‌هنري زبان ملتي را آموخته اند و خود را كارشناس معرفي مي كنند اما ظاهرا داستان از اين نيز پيچيده تر است زيرا كار اين عده تنها كارشناس شدن نيست بلكه تاريخ سازي آگاهانه با قصد نفاق افكني بين مردم مسلمان منطقه است. با اين اوصاف آيا نبايد پرسيد كه اهدا يك خانه تاريخي به جاعلي مانند فراي چه معنايي دارد و آيا نبايد عليه جعل هاي مورخين يهودي مانند فراي، پوپ (كه در اصفهان به خاك سپرده شد) و ... با تكيه بر آموزه هاي قرآني كاري انجام داد و بسط افكار شرك آميزي مانند كنار گذاشتن مكتب اسلام و ترويج مكتب ايران را برچيد.

................

1 -The Archaeology of Afghanisan from Earliest Times to the Timurid Period-( p: 235- Academic press 1978( Edited by F, R. Allchin and Norman Hammond- ) (Metropolitan Toronto Library). 2- Sir Alexander Cunningham. Four reports made during the years , 1862-63-64-65. p.73. 3- Upinder Sing, A History of Ancient and Early Medieval India: From the Stone Age to the ... p. 571. 4--Asoka Jerath, Forts and Palaces of the Western Himalaya. (p-22-23- 5-A . F. Rudolf Hoernie, M A( Oxford), Phd, A History of India ( p 72) 6- V . Vincent Arthur Smith, The Early History of India, From 600 B.C. To the Muhammadan Conquest… (p-308-Vol- I-1904) 7- John Hutchison, Jean Philipp Vogel. History of the Panjab Hill States, Volume 1 – 8-An Advanced History of India.( p- 181 1960). By R.C. Majumdar, M.A.,ph.D. , H.C. Raychaudhuri, M.A.,Ph.D., Kalikinkar Datta, M.A., Ph.D 9- A Glossary of the tribes and Casts of the Punjab and North-West…,p-35, Volume 1 1997 by: H.a.Rose 10--Willem Vogel sang. The Afghans. P-183 11- Sir H. M. Elliot. K.C.B. The History of India as Told old by its Own Historians. P.403. vol, 2, 1989. 12- Taxila, published by the Syndics of the Combridge University Press, p.86. 13- Shyam Singh Shashy, The World of Nomades,p. 59. 14 – Shyam Singh Shashi,The World of Nomads,P. 59. 15—Andre Wink, Al-Hind: Early medieval India and the expansion of Islam, 7th-11th centuries, p. 125. 16--Clifford Edmound Bosworth, Historic Cities of the Islamic World, p.256-257. 17-Raj Kumar, Encyclopedia of Untouchable Ancient, Medieval and Modern, P. 146. 18- Marie Cruz Gabriel. A Silence in the City and Other Stories.P.50