اشك ستارخان!!
من هیچ وقت گریه نمی کنم چون اگر اشک می ریختم آذربایجان شکست می خورد و اگر آذربایجان شکست می خورد ایران زمین می خورد. اما در جریان مشروطه دو بار آن هم در یک روزاشک ریختم.
حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم, بدون غذا. بدون لباس. از قرار گاه آمدم بیرون و چشمم به زنی افتاد با بچه ای در بغلش. دیدم که بچه از بغل مادرش پایین آمد. چهار دست و پا رفت به طرف بوته علف.علف را از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها را خوردن. با خود گفتم الآن مادر آن بچه به من فحش می دهد و می گوید لعنت به ستارخان که مارا به این روز انداخته است. اما مادر کودک آمد بچه اش را بغل کرد و گفت : عیبی ندارد فرزندم " خاک می خوریم اما خاک نمی دهیم " آنجا بود که اشکم در آمد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ ساعت 3:49 توسط اسماعیل سالاریان
|
1) من اسماعیل سالاریان صاحب این وبلاگ 7 کتاب چاپ شده ام 1-تمثیل و مثل 2- ناغیلار بوقچاسی 3- مثنوی یوسف و زلیخا به ترکی خراسانی 4- نگاهی به ادبیات ترکان خراسان 5- نگاهی به فرهنگ ترکان خراسان هست 6 -ترکی خراسان و قواعد آن و چند کتاب در زمینه زبان، ادبیات و فرهنگ ترکان خراسان آماده نموده ام که هنوز چاپ و نشر نشده اند.