در زمان های دور شهرى بود که هر حاکمى آنجا می رفت و ظلم مى‌کرد، وقتى مردم شهر به تنگ مى‌آمدند و دعا مى‌کردند، آن حاکم ظالم مى‌مُرد و از بین مى‌رفت!
خلیفه از بس حاکم فرستاد ذِلّه شد. گفت: 

اصلاً بگذار آن شهر بدون حاکم باشد.

اما شخصی نزد خلیفه رفت و گفت: 

حکومت این شهر حاکم کُش را  به من بدهید! 

خلیفه گفت: مى‌میرى‌ها! 

مرد گفت: عیبى ندارد.
خلیفه او را به حکومت شهر حاکم‌کُش فرستاد .
حاکم جدید آمد و فهمید بله، علّت درگیر بودن ( اجابت شدن ) دعاى مردم این شهر این است که فقط مال حلال مى‌خورند. پس نزد خود گفت اگر کارى کنم که این مردم هم مثل جاهاى دیگر حرام‌خوار بشوند، آن‌وقت خدا ظالم را بر آن ها مسلط مى‌کند و دیگر به دادشان نمى‌رسد و دعایشان گیرا نمى‌شود.
با این فکر آمد و شروع کرد به حکومت. مالیات‌ها را کم کرد و هر چه پول مالیات جمع کرد، همه را  وسط میدان شهر ریخت . سپس دستور داد جار زدند که: 

هر کس هر چه توانست و زورش رسید، بیاید از این پول‌ها ببرد! 

مردم هم طمع برشان داشت و به سمت پول‌ها هجوم آوردند ؛ اما چون آن پول‌ها مال حرام بود ، آن ها حرام‌خوار شدند. نظر خدا هم از آن ها برگشت، ظلم به آن ها مسلط شد. بعد حاکم هم با خیال راحت به ظلم کردن پرداخت .
پس از مدّتی خلیفه دید که این حاکم جدید نه تنها نمُرد ،بلکه هر سال نسبت به پارسال بیشتر مالیات مى‌فرستد.
خلیفه علت را جویا شد، حاکم قضیه را این گونه پاسخ داد : 

  سبب ظلم ظالم ، نیّت و عمل خود مردم است.

 (افسانه‌هاى لرى، ص ۱۱۳)