پس ما چرا ترکی درس نمی خوانیم!

📝 پس ما چرا ترکی درس نمی خوانیم! پدرم جوابی نداشت! تنها سکوت!!!

در ذهن خود پایتخت کشورها را مرور می کردم ناگهان باخود اندیشیدم و گفتم مگر یک خط سیاه (مرزی ) چقدر قدرت دارد که یکسوی خط می تواند ترکی درس بخواند و سوی دیگر نه! موضوع جالبی بود فردای ان روز از معلممان پرسیدم  که چرا ما ترکی درس نمی خوانیم جواب معلم این بود

ترکی خط ندارد!

زبان فازسی زبانی کامل و عامل اتحاد است!

باز همان حس تحقیر سال پیش به سراغم امد و مصمم تر شدم تا فارسی را همانند تلویزیون صحبت کنم که می کردم!

البته در ذهن و اندیشه ی من نام جدیدی وارد احساسات من شده بود آری آذربایجان!!

اما هنوز ارتباطی راحس نمی کردم سالها گذشت و من فارس تر از فارس ها می شدم ! ماهواره وارد زندگی ما شد، کانال های متفاوت و جالب ترکیه با یک تفاوت عمده! این کانال ها ترکی صحبت می کردند! از قاب تلویزیون  صدایی دیگر می شنیدم! در این کانال ها دکترها و مهندس ها هم ترکی صحبت می کردند! و برخلاف تلویزیون ایران هیچ ترکی مسخره نمی شد!

برایم جالب بود بعدها کانال های با نام آذربایجان را دیدم که همانند ما صحبت می کرد آنجا هم همه ی دکترها ترکی حرف می زدند!

با بچه ها در کوچه فوتبال بازی می کردم روزی بچه ها گفتند بیاید برای تیم خود نامی انتخاب کنیم یکی از دوستانم گفت تو و پسر خاله ات یک تیم، من و مازیار هم یک تیم، قبول کردیم ،انها اسم تیمشان را ستارگان تهران گذاشتند! پسرخاله ی من هم گفت ما هم ستارگان تبریز! خوشحال شدم. اما گفتم نه! اسم تیم ما ستارگان آذربایجان!

بازی می کردیم وقتی اسم تیم مان ستارگان آذربایجان بود نیروی عجیبی پیدا می کردم گویا نباید می باختم هنگامی هم که می باختم بسیار ناراحت می شدم این حس جدیدی بود حسی که از شکست آذربایجان ناراحت می شدم از برد آذربایجان شاد می شدم!

روز گار گذشت و من بزرگ و بزرگ تر و نزدیکتر به زبانم شدم از موسیقی آذربایجانی لذت می بردم رقص آذربایجانی شور و شعفی خاصی داشت سالها گذشت و من وارد دبیرستان شدم معلمی داشتیم آذربایجانی با لهجه غلیظ ترکی صحبت می کرد! اما خیلی باسواد بود بچه ها می گفتند این آقا معلم یک زمانی در دانشگاه درس می داد. اما بعدها اخراج شد! برایم جالب بود بعد کلاس گفتم آقا من هم آذربایجانی هستم ! اقا معلم جواب داد بسیاری از این بچه هاهم آذربایجانی هستند اما همانند تو جرات جلو امدن و گفتن اینکه من یک ترک هستم را ندارند! جواب متفاوت وخاصی بود از احوالاتم پرسید که متولد کجا هستم او متولد اردبیل بود

با معلم آذربایجانی هر روز بیشتر از روزهای قبل رفیق تر می شدم، معلمان مجله ی داشت به زبان ترکی برایم عجیب بود تا ان زمان در ایران مجله به زبان ترکی ندیده بودم! گفتم آقا این چه مجله ای است گفت بیا ببر بخوان هفته ی بعد بیاور

از لحظه گرفتن مجله مطالب انرا خواندم تا زمانی که خوابم برد، این مجله مرا به فکر برد تا بیشتر تحقیق کنم از معلم مان کمک و راهنمایی خواستم او هم چند کتاب اورد و گفت که مواظب باش تا به درست اسیب نرسد! می خواندم و بیشتر می فهمیدم !بیشتر می فهمیدم که به من دروغ گفتند! به من خیانت کردند و من با حسرت به روزهای گذشته می نگریستم، زبان من هم همانند زبان فارس ها خط داشت! حتی زبان من لهجه های متفاوتی داشت ! تصویر کشورهای ترک در کتاب دکتر هیئت را دیدم و بر بیشمار بودن خود اگاهی یافتم، قزاقستان، ازبکستان، آذربایجان جنوبی، جمهوری آذربایجان و قرقیزستان، ترکمنستان، ترکیه و... همه ترک بودند با مطالعه این کتاب همه چیز را دریافتم و دروغ ها بر من اشکار شد! اما از بان فارسی تنفری نداشتم، اما دریافته بودم که زبان ترکی برای من ترک، مهمتر از فارسی است! همچنان که فارسی برای فارس زبانان مهمتر از سایر زبانهاست! من با خانوده ام دیگر ترکی حرف می زدم از حق و حقوقمان می گفتم، برای پدر و مادرم جالب بود! در یافتن دوستان هم زبان بودم، بسیاری از دوستانم که فارسی با من صحبت می کردند ترک بودند

روزها گذشت اما اینبار من در حرکت برای رسیدن به هویتم بودم ،هویت آذربایجانی!

 سالها از ان زمان می گذرد حالا تنها فکر و ذکرم وطنم و زبانم است خواهم کوشید تا درکنار هم زبانانم برای رسیدن به حق آذربایجان تلاشی کرده باشم تا تحفه ای برای آیندگان داشته باشم! دیگر دوست ندارم فرزندم همانند من زبانش را قورت دهد!

رضا براهنی