تئوری رُزالدو و نفی هویت تورک
تئوری رُزالدو و نفی هویت تورک
.
حتما دیده یا شنیده اید که والدین تورک با فرزندشان فارسی صحبت می کنند تا در مدرسه لهجه نداشته باشد، یا دخنران تورک نوجوان با همدیگر عموما فارسی صحبت می کنند، یا عده ای سعی می کنند تورک بودن خود را نفی کنند و اصرار بر فارس بودن دارند، یا لباس محلی را نوعی املی و بی کلاسی می شمارند.
عموما قضاوت در برخورد با این افراد این است که این فرد دچار اختلال شخصیت است و یا اعتماد بنفس و عزت نفس پایینی دارد یا در خانواده ای بی اصل و نسب متولد شده و ... خصوصا که برای پایتخت نشینان در حد فاجعه رواج دارد و این نفی تورک بودن یا اشاره به این نکته که فقط پدر و مادرم تورکند و....
اما این رفتارها دلیل دیگری هم دارد، چرا بسیاری از مهاجران تلاش میکنند نشانه های فرهنگ منطقهای را که از آن مهاجرت کردهاند از رفتار و گفتارشان پاک کنند؟ چرا برایشان مهم است که لهجه نداشته باشند؛ پوشش ویژهی خودشان را نپوشند و...؟
رناتو رُزالدو – انسانشناس مشهور – از رابطهای بین فرهنگ و قدرت صحبت میکند که شاید بتواند این مشاهدههای روزمره مان را تا حدّی توضیح دهد.
پیشا فرهنگ و فرهنگ و پسا فرهنگ :
کلیّاتِ بحثِ رزالدو این است که در چشمِ فرهنگ غالب، «دیگری» یا متعلق به «پیشا فرهنگ» است یا «فرهنگی» و به همین ترتیب، «خود» به مرحلهی «پسا فرهنگ» رسیده. حرف رزالدو این است که فرهنگ غالب، خودش را در برابر دیگری این طور تعریف میکند : خودش پسافرهنگ است و دیگران یا فرهنگی یا پیشافرهنگی. نشانهاش اینکه وقتی کسی متعلّق به فرهنگ غالب تصمیم میگیرد سیاحت کند تا «دیگری» را ببیند و لاجَرَم «خودش» را بشناسد، دو راه جلوی پایش است: یا به آنجایی سفر کند که هنوز طبیعت غالب است و مردم به کلّی یا تا اندازهی خوبی فاقد فرهنگند (پیشافرهنگ) یا به آنجایی برود که رسم و رسومشان جزئیات فراوان دارد (فرهنگ). به این شکل، انسان «غربی» – مثلاً – یا به آفریقا (سفاری) میرود تا پیشافرهنگ را ببیند یا به هند و ایران و مصر و ترکیه و برزیل و چین تا فرهنگ را دریابد. چرا انسان «غربی» چنین میکند؟ چونکه خودش در مرحلهی پسافرهنگیست: زندگی خودش – باز هم البتّه به گمان خودش – «طبیعی» و «عادی»ست. شیوهی زندگیش سر راست است و پیچیدگی ندارد: غذایی که میخورد «معمولی»ست؛ خانوادهاش «پیچیدگی» خاصّی ندارد – فقط شامل پدر و مادر و برادر و خواهر میشود و فرقی بین پسردایی و پسر عمو نیست؛ صبح سر کار میرود – همانطور که همهی آدمها باید بروند – و شب تلویزیون نگاه میکند – همانطور که همهی آدمها باید نگاه کنند. چیز «فرهنگی» خاصی در زندگیش بهم نمیرسد؛ چرا که از این مراحل گذشته و حالا اگر بخواهد به گذشتهاش (آنهم نه گذشتهی اخیر که گذشتهی دور) نگاه کند تا حال خودش را دریابد باید به جاهای دیگر (پیشافرهنگی و فرهنگی) سفر کند.
نکته امّا اینجاست که فرهنگِ غالب همزمان قدرت را در رابطهی عکس با فرهنگ در این معنا و روی این هِرَم تعریف میکند. در واقع – باز از چشمِ فرهنگ غالب – هر قدر از پیشا فرهنگی به سمتِ فرهنگی و پسافرهنگی حرکت کنیم، قدرتمندتر میشویم.
.
حالا قابل فهمتر است که چرا آنها که از چشم رأس هرم فرهنگ، نمایندهی کف و بدنهی همان هرماند تلاش میکنند «فرهنگشان» (یا «بیفرهنگیشان») را پنهان کنند تا همه چیز «طبیعی» و «عادی» و «سر راست» بنظر برسد و سهمی از قدرت رأس هرم داشته باشند: رابطهای که اینگونه بین فرهنگ و قدرت تعریف میشود، یک مهاجر شاهسون یا قشقایی یا ترکمن را وا میدارد که باور کند لباس محلی اش وقتی زیباست که در منطقه خودشان (مقصد گردشگری فرهنگی) پوشیده شود یا در موزه (باز هم مقصد گردشکری فرهنگی) نشانش بدهند؛ در دانشگاه یا محل کار در پایتخت (در زندگی عادی پسافرهنگ) باید لباس شیک و رسمی فرهنگ غالب پوشید تا دیگران گمان کنند از خودشانید؛ تا بتوان سهمی از قدرت گرفت یا قدرت بدست آمده را در جامعه فارس حفظ کرد. همین رابطه به خانوادهی تورک می قبولاند که اگر میخواهید «شهروند» محسوب شوید، تمام تلاشتان را بکنید که اگر حتّا خودتان موفّق نمیشوید، دستِ کم کاری کنید فرزندتان لهجه نداشته باشد. همین کسب قدرت یا حفظ آن باعث می شود ما تورکها در عین اکثریت نفوس هر چه بیشتر در جامعه فارس با نفی هویت خود حل شویم و برای آنان بجنگیم و حاضر باشیم حتی اتنیک خودمان را برای خوشایند آنان سرکوب کنیم و مالیات بیشتری بدهیم و ...
1) من اسماعیل سالاریان صاحب این وبلاگ 7 کتاب چاپ شده ام 1-تمثیل و مثل 2- ناغیلار بوقچاسی 3- مثنوی یوسف و زلیخا به ترکی خراسانی 4- نگاهی به ادبیات ترکان خراسان 5- نگاهی به فرهنگ ترکان خراسان هست 6 -ترکی خراسان و قواعد آن و چند کتاب در زمینه زبان، ادبیات و فرهنگ ترکان خراسان آماده نموده ام که هنوز چاپ و نشر نشده اند.