حاجی نن فَله 

بو چئرچه ی بجنوردین یئرلی اوسنه لرین دن بیریدی (1). بیری باریدی بیری یوخ ایدی. خودای دان باشقه هئچ کیم یوخیدی. بیر حاجی بلور باریدی.

بیر گین حاجی گئدر بازاره، قیچیرر: کیم ایستیه دوققوز گین یئیسین، بیر گین ایشله سین؟

بازار ده بیر فَله (کارگر) بِلور آدینه باریمیش. بو دئییه : من گلیه م. حاجی بیر سیغیر ام آلیه. بولری ائرتییه ائوینه. اورده فله یه دئییه : بو سیغیری بئجر (پروش). فله سیغیری بئجرییه، اون گین باش اولانده حاجی دِئییه : بلور! گَل گئده ی چئل ده فلان یئرده بیر بَلَند داغینگ اته یینده بو سیغیری کَس اوندن سوره، سیغیرینگ دری سینی (پوست) بئله سوئ کی اونا سو سالای. داغینگ اته یینه گئدرلن و بلور سیغیری کسر، درسی نی سویاندن سوره، تمیز ائدر.

حاجی دئییر : ایندی باشینگی سال سیغیرین دری سینین ایچینه باخ، دیشی دَییل، تا اونه سو سالانده داممه سین. بلور شو حالده کی باشینی سالایه تا باخسین دیشی دِی یا یو، حاجی اونینگ ایاغ نن توتیه تیخیه دری نین ایچینه، سوره، دری نینگ آغزینی موکم باغلیه. گئدر کنارده قاییم اولیه و گیزینین آستی نن باخیه.

او داغینگ اته یینده بیر سیمرغ قوشو باریمیش. قوش بو آغیزی باغلی دریه ساری گلیه. مونی چینگینان توتیه گئتریه ائرتیه یوخاری داغینگ باشینه چیخاریه. داغ بیله ایدی کی آشاغی ائنمه چین هئچ یئردن یولی یوخ ایدی. سونرا، سیمرغ بو مشکی چینگی نن وریه و آغزینی آچیه. باخیه کی ها! بلور مونینگ ایچیند دی. بلور اوردن چیخیه.

بلور دری دن چیخاندن سوره، ائز الله هینه نذر و نیاز ائدیه و یالواریه کی : ای الله هیم اگر کی منیم نذریمی قبول ائده سن، و من بو اوچورومدن نجات تاپیم، بیر تره یولدن آشاغی دیشسم، من ایز (صد) باتمان برنج آلررم، پلو بیشیررم، یاغی نن دریایه تیکرررم، تا بالیقله یئیسین.

بو حالده شو دری نین ایچینه گئریه و یوخاریدن دریانین ایچینه سالاتیه. بالیقله مونئ گئتیریلن ساحلین دئزه سیند قویه لن، بلور دریادن سالیم چیخیه. دریادن چیخاندن سونرا توش گئدر بازاره و ائز (صد) باتمان برنج آلیه گتیریه پلو بیشیراندن سوره، یاغی نن دریایه تئکیه تا بالیفله یئیسیلن. سن ساغ من سلامت.

ترجمه فارسی :

حاجی و کارگر

این داستان از جمله داستان‌های محلی شهرستان بجنورد است و به لهجه ترکی بجنوردی نگارش یافته است.

القصه، یکی بو و یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یک حاجی بود و به دنبال یک گارگر می‌گشت. روزی حاجی به بازار رفته و داد می‌زند : که چه کسی می‌خواهد یک روز کار کرده نُه روز بخورد؟

آنجا کارگری به نام بِلور بوده و می‌گوید: من می آیم. حاجی یک گاو هم از بازار ‌خریده و باهم به خانه بر می گردند. در خانه حاجی می‌گوید: بلور! این گاو را پرورش بده تا چاق و فربه شود. وقتی روز دهم فرا می‌رسد، حاجی می‌گوید : بیا برویم بیابان و در پای فلان کوه بلند این گاو را سر ببریم. وقتی سرش را بریدی پوست آن ‌را طوری بکَن که بتوان در آن آب ریخت. بلور می‌گوید : روی چشم ارباب! می‌روند پای کوه و بلور گاو را سر می برد و وقتی پوست را آماده و تمیز کرد رو به ارباب می‌گوید : بفرمایید.

در این حال حاجی می‌گوید : خوب، حالا سرت را داخل پوست کن ببین سوراخ نباشد تا وقتی از آب پر کردیم، چکه نکند. بلور تا سرش را داخل پوست می‌کند، حاجی از پای او گرفته او را به داخل مشک می تپد و دهن آن‌را محکم می‌بندد. بعد خودش می‌رود و در جایی مخفی می‌شود و زیر چشمی نگاه می کند.

از قضا در دامنه آن کوه سیمرغی بوده است و به طرف مشک دهان بسته آمده با مشاهده آن، مشک را با نوک گرفته و به بالای کوه می‌برد. سیمرغ در آنجا آن‌قدر با نوکش به مشک می‌زند تا دهانش باز می‌شود. در این حال می‌بیند که بلور داخل آنست.

بلور بعد از اینکه از مشک بیرون می‌آید با خدای خویش راز و نياز کرده و نذر می‌کند که اگر من از این سخره و پرتگاه صحیح سالم پایین بروم، صد من برنج را پلو پخته و با روغن آن ‌را به دریا می‌ریزم تا ماهیان بخورند. در این حال با همان مشک خودش را به داخل دریا پرت می کند. ماهی‌ها او را دیده و کشان کشان به ساحل می‌آورند. و این چنین آقا بلور از خطر جان سالم بدر می برد.

بعداز این هم بلور دوباره به بازار می‌رود و صد من برنج و روغن خریده با آنها پلو درست کرده با روغنش به دریا می‌ریزد تا ماهی بخورند.

سن ساغ من سلامت.

1- منبع : ناغیلار بوقچاسی (داستان های ترکی خراسان) نوشته اسماعیل سالاریان چاپ بخشایش قم سال 1396 ص 247

 

کتاب های ترکی خراسانی : 1- تمثیل و مثل 2- ناغیل لار بوقچاسی 3- مثنوی یوسف و زلیخا به ترکی خراسانی، در خواستی شما در سراسر ایران و جهان با پست ارسال می شود. برای این منظور در لینک های زیر پیام بگذارید :
تلفن پیامک و تلگرام : 09159766066
salariyan.blogfa.com
http://salariyan.arzublog.com
salariyan@yahoo.cm
https://t.me/xorasanturk