بیرچوبان بیرگون ائتدی داغدا هارای
جاناوار وار دئدی گلین ای وای
اهل قریه یوگوردو داغ طرفه
گئتمه سین تا قویون قوزو تلفه
بونلاری مضطرب گؤرونجه چوبان
گولمه یه باشلادی دئدی : یاران
سیز بونو سانمایین حقیقت دیر
داماغیم گلدی ، بیر ظرافت دیر
بینوالار قاییتدی لیک چوبان
گئنه بیر گون داغ اوزره قیلدی فغان
جاناوار وار دییه باغیردی گئنه
قریه اهلین کمک چاغیردی گئنه
کندلیلر ائتدیلر دوباره هجوم
گئنه اولدو یالانلیغی معلوم
دوغرودان بیر زامان به عزم شکار
قویونا گلدی بیر نئچه جاناوار
هرچه داد ائیله دی چوبان یاهو
ائشیدنلر دئدی یالاندیر بو
بو سبب دن هارایه گئتمه دیلر
اونا هئچ اعتناده ائتمه دیلر
جاناوارلار یئدی بوتون قویونو
ایشته اوغلوم یالانچی لیق اویونو
یاق یالانچی تانیلدی چونکه چوبان
دوغرو دئرکن سوزو تانیلدی یالان
هرگز اوغلوم یالان دئمه کی خدا
دوست توتماز یالانچی نی ابدا
هم ده خلق ایچره حرمتین اولماز
عزتین قدر و قیمتین اولماز
شاعر : میرزا علی اکبر صابر

بو گؤزل شعرین یارادانی، بؤیوک شاعیریمیز میرزا علی اکبر صابیردیر. اونون بو آدلی شعری «یالانچی چوبان» لا بیرلیکده دونیانین بیر نئچه دیلینه ترجومه اولونوب، او جومله دن روس و فارس دیللرینه. تاسوفله فارس ادبیاتیندا، بعضی شاعیرلر صابیرین آدین گتیرمه دن اؤزلرینه چیخیبلار، سونرالار اوستاد شهریاردا بوتون بو مقصدلی سهولری گؤروب دوشونرکن نه یاخشی دئییب:

فارس شـــاعری چوخ سؤزلرینی بیـزدن آپارمیش

"صابر" کیمی بیر سفره لی شاعر ، پخیل اولماز

تورکــــون مثلی ، فولکلــــوری دونیـــادا تـــک دیر

خان یور قانی ، کند ایچره مثل دیر ، میتیل اولماز

(شاعران پارسی زبان ، بسیاری از مطالبشان را از ما گرفته اند

شاعر بخشنده ای همانند صابر ، هیچگاه بخیل نمی شود 

ضرب المثل ها و ادبیّات عامیانه ترکی در دنیا تک است و همتایی ندارد

در روستا ضرب المثل است که لحاف ارباب، لحاف یا دوشکی مندرس نیست  "هیچگاه از ارزش نمی افتد " )

متن فارسی : فارسی کلاس دوم ابتدائی قدیم

چوپان دروغگو
چوپانی گاه گاه بی سبب فریاد می کرد: گرگ آمد ! گرگ آمد!
مردم برای نجات چوپان و گوسفندان به سوی او می دویدند. اما چوپان می خندید و مردم می فهمیدند که دروغ گفته است.
ازقضا روزی گرگی به گله زد. چوپان فریاد کرد و کمک خواست. مردم گمان کردندکه باز دروغ می گوید. هرچه فریاد کرد و کمک خواست هیچکس به کمک او نرفت. چوپان دروغگو تنها ماند و گرگ همه گوسفندان را درید.

  ترجمه انگلیسی از شاملو

 

The Boy Who Cried Wolf

There once was a shepherd-boy who kept his sheep outside of a village.

One day, he thought he would play a trick on the villagers and have some fun. He ran toward the village crying out with all his might: "Wolf! Wolf! Come and help me! The wolves are trying to get my sheep!"

The kind villagers left their work and ran to the field to help him. But when they got there the boy just laughed at them. There was no wolf there at all!

The villagers were confused and said, "Dear boy, you must not play such tricks. This is not a laughing matter." "Alright,"said the boy. "I won't play that trick again."The villagers went back to the town and the boy went back to his sheep.

Still another day the boy tried the same trick again. He yelled out with all his might: "Wolf! Wolf! Help me the wolves are coming after my sheep!"

Again the kind villagers came running andwhen they reached the boy again helaughed at them. There were still nowolves.

The villagers were now upset with the boy.They looked down at him and said, "This isnot a laughing matter. You play these tricks but they are not funny. We are beginning to feel like you do not truly need our help when you say you do!" The villagers went back to the town and the boy went back to his sheep.

Then one day a wolf did break in to the herd of sheep. He began taking the sheep one by one away from the field.

In a great fright, the boy ran for help. "Wolf! Wolf!" he screamed. "There truly is a wolf in my flock of sheep! Help!"

The villagers heard him but they thought itwas another mean trick. No one paid anyattention to the crying boy.

"Please, please!" pleaded the boy. "I am so sorry for lying. I promise never to trick you again! I promise to only tell the truth!"

The villagers looked up from their work. "We see now that you are truly upset, justas we were when you tricked us. Now that you tell the truth, we will help you ."

The villagers and the boy went back to the field only to see one sheep left. They followed the trail that the wolf left behind him to retrieve all the taken sheep. When the boy had each one of his sheep returned he was eternally grateful for the help.

From then on, he always told the truth.

 

ترجمه فارسی

چوپان دروغگو

یکی بود یکی نبود غیرازخدا هیچکس نبود. چوپان بچهء دروغ گویی بود"که رمه اش را بیرون ازقریه به چرامی برد.

یک روزفکری به ذهنش رسید که با اهالی قریه شوخی کند و سربه سرآنها بگذرد. ناگاه به سوی قریه دوید و با صدای بلند فریاد زد: "گرگ! گرگ! کمکم کنید، گرگها می خواهند گوسفندان من را بخورند!"

روستاییان مهربان باشینیدن آن دست ازکارشان می کشیدند و به سوی صحرا می دویدند که چوپان بچه راکمک کند. وقتی به آنجا می رسیدند چوپان به آنها قاه قاه می خندید و می گفت گرگی درکارنیست.

روستاییان که ازرفتارچوپان گیج و سردرگم می شدند می کفتند: " پسرخوب، این شوخیی خنده دار نیست. نباید که سربه سرما بگذاری." چوپان می گفت: "چشم آقایان، دیگر این کار رانخواهم کرد. روستائیان سرکارشان باز می گشتند و چوپان به دنبال رمه اش.

روز بعد باز چوپان باتمام قدرت فریاد می زد: "گرگ! گرگ! کمکم کنید گرگ ها به رمه من زده اند!"

روستائیان بیچاره به کمک چوپان می شتافتند. وقتی آنجا می رسیدند چوپان بچه بازشروع می کرد قاه قاه خندیدن. و گرگی درکارنبود.

روستائیان ازشوخی چوپان به ستوه آمده بودند هرکدام به او خیره نگاه می کردند و می گفتند: " این شگرد تودیگرشوخی نیست تو می خواهی سربه سرما بگذری، تو انگار به کمک ما نیازنداری!" روستائیان بازبرمی گشتند سرکارشان و چوپان به به دنبال رمه اش.

یک روز ناگهان گرگی رمه گوسفندان را به هم ریخت و شروع کرد به گرفتن و بردن یک یک آن ها از چراگاه.

چوپان ازفرط وحشت پا به فرارگذاشت و به دنبال کمک شتافت. جیغ می زد: "گرگ! گرگ! راست می گویم گرگی به جان رمه ام افتاده است. کمک!"

روستائیان صدای چوپان را می شینیدند ولی هیچ کس به آن توجه نمی کردند. چون می پنداشتند چوپان می خواهد سربه سرآن ها بگذرد.

" خواهش می کنم، خواهش می کنم" "خیلی عذرم می خواهم بابت دروغ هایم. قول می دهم که دیگر هرگز دروغ نگویم. قول می دهم که همیشه حقیقت رابگویم"

چوپان چنان به عجز و لابه افتاده بود که همه انگار شوخی های او را نادیده گرفته باشند. "ما می بیینیم که تو واقعاً ترسیده ای مثل این نمی ماند که داری سر به سرما می گذاری، خوب حالا راست قضیه رابگو که چه شده است. ما ترا کمک خواهیم کرد."

چوپان بچه و روستائیان به چراگاه شتافتند دیدند یک گوسفند بیش نمانده است. همه رد گرگ را که گوسفندان راباخودبرده بود تعقیب کردند. وقتی چوپان توانست که گوسفندانش را دوباره برگرداند ازخوشحالی درپست نمی گنجید و بی نهایت ازروستائیان ممنون بود.

آزآن به بعد قول داد که دیگرهرگز دروغ نگوید.