حسرت صفی آبادی

    برهان الدین سیدمحمد دستگردی اسفراینی ( اوايل قرن سيزدهم . م) متخلص به «حسرت» از شاعران ترک و غزلسرایان نامی دورة‌ صفویه و افشاریه است.

    حسرت، شاعری توانا و نکته‌پرداز است. مضامین بدیع در اشعار وی بسیار است. اوج شاعری حسرت، اواسط نیمة‌دوم قرن دوازدهم هجری است.

    وی از خادمان حرم مطهر حضرت رضا(ع) بوده است. از اشعار حسرت بر می‌آید که وی اواخر عمر را در زمان سلطنت نادرشاه افشار گذرانیده است و نادر از جمله ممدوحان وی بوده و قصیده‌ای در شأن نادرشاه افشار سروده است:

در سواد فقر همچون خانة صورتگری

می‌کند ژولیده مویی بر سر ما افسری

نادر خسرو زمان، شاهنشه گیتی ستان

آن که باشد ذاتی‌اش چون مهر ذره پروری

آن که از راه بزرگی قد احسانش مدام

از سپهر ارجمندی می‌نماید محوری

مطلع مهر سخاوت، موج دریای کمال

آن که بزم قدر او را کرده گردون، مجمری

بس که وصف نور رویش می‌کند، نبود عجب

گر تخلص خامة فکرم نماید انوری

گر مطیع حکم او نبود به دستش بهر چه

از جهات سته، عالم می‌نماید شش پری

آن که گردیده گدای درگهش از سایه‌اش

متصل دارد به فرق خویش چتر سنجری

وقت آن شد نغمة ختم سخن را شد کنم

نیست با گردون دون«حسرت» مقام داوری

 

    دیوان اشعار حسرت، شامل چهارهزار بیت غزلیات و حدود سه هزار بیت مثنوی، ترکیب بند، ترجیع بند و قطعه است.

    دیوان اشعار حسرت در سال 1232 (هـ.ق) به وسیله یکی از شاگردانش به نام « عزیز نیکوکار » جمع آوری شده و نسخه خطی منحصر به فرد آن در کتابخانة شخصی آقای احمد شاهد محفوظ است.

    حسرت دستجردی یا دستگردی در اواخر عمرش از مشهد مقدس به « دستجرد » زادگاهش بازگشت و سرانجام در همان جا رخ در نقاب خاک کشید.

    از شرح احوال و تاریخ تولد و وفات وی اطلاع دقیقی به دست نیامده است. اما دیوان کامل وی در دست است:

 

هم طبع لطیف و هم مروت دارم

چون غنچه به کف، نقد محبت دارم

تو قدر من دلشده را کی دانی

من جای به سینه‌ها چو صحبت دارم

ای سبزه ز گلشن حسنت بهارها

سروی ز باغ مرحمتت روزگارها

ای مجمری ز مجلس قدرتو آسمان

باشد در آن، پسند دل بی‌قرارها

دارند عاشقان تو در گلشن حضور

بر کف چو گل ز خردة جانها، نثارها

این مهر و ماه نیست که شد در هوا بلند

از آتش تجلی حسنت شرارها

در گلشنی که جلوة گل عارضت نمود

لبریز ناله‌اند چو بلبل. هزارها

منصور را ز بی خردی دار شد نصیب

طفل اند پیش اهل دل این نی‌سوارها

مژگان مگو، که بی گل روی تو سر زده

از جویبار دیدة عشاق، خارها

«حسرت» به رنگ واعظ قزوین در این غزل

دست من است و دامن امیدوارها

زهی آشفتة دریای جودت موج مشربها.

مآخذ:

1- وبلاگ صفي آبادي

2- مشاهیر بام و صفی آباد